دین چیست؟

حقیقت دین مجموعه قوانین جامع و کامل و بدون تناقضی است که خداوند که خالق بشر است و به تمام مصالح و مفاسد انسان آگاهی کامل دارد، برای زندگی سعادتمندانه و عادلانه بشر که توأم با صحت و سلامت و نظم و پاکی و درستی است به وسیله پیغمبران که انسان های انتخاب شده از میان بهترین و شایسته ترین و پاک ترین انسانهای زمان خود بوده اند برای مردم روی کره زمین فرستاده است و پیروان هر دینی معتقدند حقیقت همان دینی است که آنها به آن پایبندند. اما واقعا حقیقت چیست؟

آیا هیچ نقص و تناقضی در ادیان نیست؟ پس این همه اختلاف چرا؟

قطعا با وجود این همه اختلاف در میان پیروان ادیان مختلف نمی توان گفت نقص و تنقاضی در این ادیان نیست. زیرا وقتی دو نفر در مطلبی اختلاف نظر پیدا کردند قطعا حق و حقیقت با یکی از آنها خواهد بود نه با هر دو!

پس اگر اینگونه است چگونه میتوان ادعا کرد که ادیان از طرف خداوند که دانا به همه امور است به سوی بشر فرستاده شده و حال آنکه این همه اختلاف در آنها است؟ اگر این دین ها از طرف خداوند هستند پس نباید هیچ تناقضی در بین آنها وجود می داشت و این همه انسان را به اختلاف و گاهی جنگ و جدال وادار می کرد؟

اما پاسخ:

حقیقت آن است که از روزی که خداوند انسان را خلق کرد و او را وارد کره خاکی کرد تا ارزش وجودی خود را ثابت کند، فکر بشر از سطح پایین و ابتدایی رشد کرده و به سمت بالا حرکت کرده است. درست مثل کودکی که تازه وارد دنیا شده است و باید چیز های زیادی را یاد بگیرد و تجربه کند. حرکت فکری این کودک از یاد گرفتن سخن گفتن از پدر و مادر و اطرافیان آغاز می شود و پس از چند سالی که توانایی و ظرفیت تحلیل بیشتری پیدا کرد، به مدرسه می رود و خواندن و نوشتن یاد می گیرد. پس از آن میتواند فرمول های ساده ریاضی را تعلیم بگیرد و جملات یک کتاب ساده را به آرامی بخواند. بعد پله های بیشتری را طی میکند و کلاس های مدرسه را یکی پس از دیگری طی میکند تا بتواند فرمول های پیچیده تری را یاد بگیرد و حل و فصل کند. سرانجام این کودک اگر درمسیرش موفق باشد و به درستی حرکت کند میتواند روزی به یک پزشک خوب و مفید برای مردم دنیا تبدیل شود.

اما آیا همه کودکان خواندن و نوشتن را یاد می گیرند؟ آیا همه روزی میتوانند فرمول های پیچیده ریاضی را یاد بگیرند؟ آیا همه می توانند پزشک خوبی بشوند؟

قطعا پاسخ برای همه یکسان نیست.

ممکن است که بعضی نخواهند درس بخوانند. شاید اندکی درس بخوانند و ادامه ندهند. و ممکن است کسی درس پزشکی را خوب نخواند اما با دوز و کلک و پول مدرک پزشکی را بگیرد و پزشک ماهری هم نباشد و حتی جان مردم را به خطر بیاندازد و فقط هدفش پول گرفتن از مردم باشد. اما در مقابل ممکن است یک نفر هم خوب درس بخواند و با تلاش زیاد و پشتکار پزشک ماهری بشود و جان انسان های زیاد را نجات بدهد و هدفش خدمت به مردم باشد.

اگر یک نفر با تلاش و طی کردن راه درست پزشک ماهری شد ولی یک نفر به خاطر درس نخواندن یا تنبلی یا هر دلیلی در این راه موفق نشد، آیا ایراد از علم پزشکی است؟ قطعا خیر. علم پزشکی هر دو نفر را به سوی یک هدف می برد اما این آنها هستند که تصمیم میگیرند به درستی عمل کنند یا نه؟

 

برگردیم به مطلب اصلی:

انسان از روزی که در دنیا وارد شده همواره فکرش رشد کرده است و در هر زمان خداوند به وسیله پیامبرانش دینی مناسب با فکر مردم همان زمان برای رشد بیشتر آنها و تکامل قوانینی که آنها را به سعادت برساند فرستاده است. و هر دین در هر زمانی کامل کننده دین قبلی بوده است. و حقیقت آن است که ادیان جدید تر کامل کننده ادیان قبلی بوده اند. و همه پیامبران پیروان خود را آگاه می کردند که باید از پیامبرانی که در آینده می آیند پیروی کنید تا زمانی که نوبت به آخرین پیامبر برسد که دین او کامل کننده همه دین ها خواهد بود و بشر را به نقطه اوج سعادت و آزادی از بدی ها و دستیابی به جمیع خوبی ها می رساند.

 

اما با کمال تأسف به علت طبع پست انسان های بی ارزش، دین پیامبران پس از درگذشت آنها مورد تحریف افراد خائن و سودجو و جاه طلب قرار می گرفت که منافع پلید خود را در این می دیدند که مردم را از حقیقت دین دور کنند و فکر مردم را آنگونه که خودشان می خواهند تحت حکومت و سلطه خود در آورند و شیطان رانده شده که قسم خورده است از هیچ دشمنی با انسان کوتاهی نکند هم در این راه همیشه به آنها کمک کرده است.

پس از طی سالیانی از درگذشت هر پیامبری تنها بخش اندکی از گفته ها و توصیه های او آن هم در دست عده اندکی که سعی می کردند دین شان از گزند راهزنان و تحریف کنندگان حفظ کنند باقی می ماند و در نتجیه همین موضوع وقتی پیامبر جدیدی ظهور می کرد، با آنکه کامل کننده دین قبلی بود ولی پیروان دین های قدیم حاضر به پیروی از دین جدید نبودند.

حتی با آن پیامبر دشمنی میکردند. حتی آن پیامبر را می کشتند! آری طبع انسان این است که وقتی پیروی از شیطان کرد به آنجا می رسد که مانند یک بچه لج باز می گوید من همین که خواندن و نوشتن یاد گرفتم برای سعادت همیشگی من کافی است. اگر معلمان دلسوزی به او بگویند تو برای طرقی به تعلیمات بیشتری نیاز داری ممکن است به سر آن معلمان سنگ پرتاب کند و آنها را مجروح کند. چرا؟ چون او لجباز است و نمیخواهد در زندگی اش تغییری بدهد. چون تغییر دادن همیشه زحمت دارد. چون فکر و لیاقت او بیشتر از این نیست.

پس آنچه سبب این اختلافات است مربوط به پیروان ادیان است که دین های خود را به خاطر خواسته های پلید و منافع دنیایی تحریف کردند و جز اندکی از حقیقت آن ادیان در گذر زمان باقی نماند. بنابر این همه پیامبران در حقیقت مردم را به یک حقیقت دعوت کرده اند و آن اعتقاد به خداوند یکتا و پیروی از قوانینی است که دین برای سعادت بشر تعیین کرده است و اگر همه پیامبران را در یک مکان جمع کنند آنها هیچ اختلافی در حقیقت با یکدیگر ندارند برخلاف پیروانشان.

آیا خداوند دین خودش را از تحریف حفظ نمی کند؟

از آنجا که اراده خداوند بر این بوده که در هر زمان تعلیمات بالاتری به بشر بدهد، به همین دلیل ادیان قدیم را از تحریف و از بین رفتن مطالب آموزشی آن ادیان حفظ نکرده است. زیرا اراده او بر این بوده که بشر با ادیان جدیدتر به سطح فکر و دانش بالاتری برسد؛ به همین خاطر امروز می بینیم که ادیان زیادی هستند که پیروان آنها سؤالات بی پاسخ زیادی دارند ولی جوابی برای آنها نمی یابند. چون منابع اندکی از دینشان باقی مانده است و این اندک پاسخگوی نیاز آنها نیست.

اما در خصوص دین اسلام این قضیه کاملا برعکس است. چون دین اسلام دین آخرین پیامبر بوده و لازم بوده که پاسخگوی نیاز بشر  تا پایان زندگی او در کره زمین باشد، خداوند اراده فرموده که این دین را تا پایان دنیا از تحریف حفظ کند.

سؤال: آیا دین اسلام از تحریف حفظ شده است؟ پس چرا پیروان اسلام هم با یکدیگر اختلاف دارند؟

آنچه در مورد پیروان سایر ادیان گفتیم در میان پیروان دین اسلام هم جریان دارد. جاه طلبی و خباثت افراد ناپاک، پیروان این دین را هم به دسته های زیادی تقسیم کرده است. اما اسلام با سایر دینها فرق دارد. زیرا بر خلاف سایر ادیان تعلیمات اسلام برای بشریت باقی مانده است و فقط انسان جستجوگر می خواهد که با مقداری زحمت به آن دست پیدا کند.

دین اسلام دینی کامل است که توسط آخرین پیامبر برای بشر فرستاده شد. پیامبران همواره برای اثبات پیامبر بودنشان معجزه ای به همراه خود می آوردند. معجزه پدیده ای است که نوع بشر از ایجاد کردن آن عاجز است. مثل زنده کردن مردگان یا بینا کردن ناگهانی یک کور یا درمان ناگهانی یک بیماری سخت و... اینها پدیده هایی هستند که نوع بشر از ایجاد آن عاجز است. پس اگر کسی آن را ایجاد کرده معلوم است که از طرف یک قدرت مافوق همه قدرت ها این امتیاز را دارد و آن قدرت جز پروردگار یکتا که تمام قدرت ها در دست اوست نمی تواند باشد. معجزه هر پیامبر مطابق با مسئله مورد توجه مردم زمان همان پیامبر بود. مثلا عیسی در زمانی که علم طب مورد توجه مردم بود مردگان را زنده می کرد یا کوری را در یک لحظه بینا می کرد و اینگونه ثابت می شد که او پیامبر است. یا موسی در زمانی که سحر و جادو مورد توجه مردم بود و ساحران با چشم بندی و حیله مردم را مجذوب خود میکردند عصایش را انداخت و به صورت واقعی تبدیل به ماری شد و آنچه ساحران از نخ و ریسمان انداخته بودند و تنها در نظر مردم ماری به نظر می آمد بلعید و بعد دوباره تبدیل به عصا شد. در اینجا همه به خصوص ساحران فهمیدند که این یک معجزه است. چون یک عصا نمی تواند چیزی را ببلعد! یا او دستش را از زیر بغلش بیرون آورد و همه دیدند که نور سفیدی از آن دست نمایان است. در زمانی که نه برقی وجود داشته و نه امکانی برای تولید نوری مثل نور مهتاب آن هم از دست یک انسان وجود نداشته است.

 و همه پیامبران نشانه ها و معجزاتی داشته اند که اثبات می کرده اینها بندگان انتخاب شده خدا هستند.

اما پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) چون دینش دین جاودانه بوده است باید معجزه اش هم معجزه ای جاودانه می بود.

اگر عیسی روزی مرده ای را زنده کرد یا کوری را بینا کرد، ما که در آن زمان نبوده ایم چگونه می توانیم باور کنیم؟ پس خداوند به آخرین پیامبر معجزه ای داد که مردمان زمان های آینده هم بتوانند معجزه بودن آن را درک کنند و نگویند که ما زمان پیامبر را درک نکردیم که بتوانیم معجزه او را ببینیم!

پیامبر اسلام علاوه بر آنکه معجزات زیادی در زمان خود داشت که چیزی کمتر از معجزات انبیاء گذشته نبود، یک معجزه منحصر به فرد به نام قرآن هم داشت. بله مردمی که به سطح بالای کلاس درس بشریت می خواهند برسند باید معجزه ای از جنس علم ببینند که در آینده هم با عقل قابل درک باشد، نه اینکه فقط با چشم برای بینندگان همان زمان مفید باشد.

آری قرآن که تنها کتاب آسمانی کامل است که از هر نوع تحریفی حفظ شده است و در جای خود معجزه بودن آن را ثابت خواهیم کرد، یک کتاب جاودانه است که اهل عقل از انسانها در طول صدها سال نتوانسته اند حتی یک تناقض در آن پیدا کنند! وقتی یک کتاب مهم در طول تاریخ نوشته میشد و در گذر زمان عده ای میخواستند از آن کتاب نسخه برداری کنند پس از گذشت سالیانی ده ها نسخه مختلف از آن کتاب در دنیا پخش می شد! اما قرآن مسلمانان، آنچه در خانه همه آنها هست و مشهور بین آنهاست تنها یک نسخه دارد! و این خود به تنهایی یک معجزه است که در طول 1447 سال یک کتاب با گذر از همه تحولات و زمانها دست نخورده باقی بماند.

اما این تنها چیزی از اسلام نیست که سبب باقی ماندن آن شد.

زمین خداوند هیچگاه نباید بدون نماینده ای از طرف خداوند باقی بماند که مردم بتوانند سؤالات خود را از او بپرسند و حقیقت مسایل را از این راه بفهمند. پس از آخرین پیامبر دین خدا کامل شد. یعنی تمام آنچه بشر برای رسیدن به سعادت لازم داشت در قوانین این دین وجود داشت. اما دین مانند یک کتاب بزرگ دانشگاهی است که بدون معلم بی معناست. بنابر این اگر پیامبر در این دنیا نباشد دین نیز از بین خواهد رفت.

بنابر این پیامبر به امر خداوند 12 جانشین بعد از خودش را با نام ها و نشانه هایشان از طرف خداوند برای مردم زمان های پس از خودشان معرفی کردند، افرادی که از علم پیامبر چیزی کم نداشتند و تنها فرق آنها با پیامبر این بود که پیامبر آورده این دین و آخرین پیامبر بود و اینها توضیح دهندگان این دین و حفظ کننده معارف و تعلیمات آن بودند که در قرآن و کتب اسلامی از این اشخاص به عنوان امام یا پیشوا و صاحب اختیار مردم نام برده شده است، کسانی که عالم به همه علوم و دارای علم کامل قرآن و توضیح دهنده آن هستند و آخرین آنها همان کسی است که ما در این سایت او را به شما معرفی می کنیم که منجی عالم بشریت و ایجاد کننده عدالت در کره زمین برای همیشه است که هدف تمام انبیاء تاریخ بشریت را به نتیجه می رساند. 

و این 12 جانشین که اولین آنها علی فرزند ابی طالب یعنی پسر عموی پیامبر اسلام بوده و 11 نفر دیگر فرزندان علی و فاطمه دختر پیامبر اسلام بودند که با آنکه بعضی از آنها ده ها یا صدها سال با زمان پیامبر فاصله داشتند، پیامبر اسلام آنها را با نام و نشانه هایشان برای مردم معرفی کردند که پس از پیامبر اسلام مردم بدانند که باید چگونه دین خود را حفظ کنند و معارف دینی را از چه کسانی تعلیم بگیرند.

اما بازهم طبع پست انسان های بی ارزش بشریت را برای سالها از تحقق هدف همه انبیاء محروم کرد.

پس از اینکه افرادی که در این مطلب جای بردن نام آنها و بحث از احوال آنها نیست پیامبر اسلام را مسموم کردند، در آخرین لحظات عمر، پیامبر اسلام قلم و کاغذی خواستند که دوباره آنچه سالها برای امت گفته بودند را برای مردم بنویسند که مبادا بعد از وفات پیامبر مردم ندانند باید به سوی چه کسانی برای کسب تعلیمات دینی و سعادت مندی در این دنیا و عالم بعد بروند.

اما همانهایی که سالها منتظر بودند که پیامبر از دنیا برود و اهداف پلید خود را انجام بدهند، پیامبر را متهم به هذیان گویی کردند و نگذاشتند پیامبر وصیت خود را برای مردمش بنویسد و این سرآغازی بود برای یک دوران تاریک چند صد ساله که بشریت از رسیدن به سعادت و حکومت منجی الهی بر جهان محروم شود.

 و همین لحظه بود که سبب شد خون میلیون ها نفر در این چند صد سال به خاطر محرومیت از حکومت عدل منجی الهی بر زمین ریخته شود و از داشتن امینت و سعادت محروم شوند.

مجلس در اطراف بستر پیامبر به دعوا و نزاع کشیده شد و آن افراد به هدف خود رسیدند و نگذاشتند پیامبر در آخرین لحظات آن نوشته پر اهمیت را بنویسد و مجددا تأکید کند که مردم پس از او باید به جانشین راستین او علی بن ابی طالب، همان که پسر عموی پیامبر و دارنده تمام علم پیامبر است رجوع کنند!

پس از وفات پیامبر، چند روزی نگذشته بود که به خانه علی بن ابی طالب هجوم بردند و گفتند که تو باید ابوبکر (پیر مردی که نه سوادی داشت و نه از طرف خداوند انتخاب شده بود) را به عنوان جانشین پیامبر قبول کنی و با او بیعت نمایی!

عجب از جهل مردم!

پیامبر همین چند روز پیش در مکانی به نام غدیر خم در میان 120 هزار نفر فرموده بود که بعد از من علی بن ابی طالب انتخاب شده خداست و جانشین من است و باید از او پیروی کنید. این مردم چگونه اطراف مردی که هیچ ارزشی برای این مقام ندارد برای حفظ دنیای خود جمع شده اند و اجازه نمی دهند بشریت از نور خداوند استفاده کند؟

اما مردم خیلی زود چشم خود را بستند و دستورات پیامبر اسلام را نادیده گرفتند. درست مانند کاری که یهودیان با موسی کردند، وقتی که موسی به کوه طور برای مناجات با پروردگار خود رفت، پس از چند روزی همه مردم یهودی به پیروی از شخصی به نام سامری گوساله سنگی را برای پرستش به جای خداوند یکتا انتخاب کردند و به حرف های هارون برادر موسی که جانشین او در غیابش بود گوش ندادند.

آری مردم تصمیم گرفتند دین الهی را تبدیل به سلطنت و حکومت و وسیله دنیا خواهی شان کنند!

از اینجا اختلافات مسلمانان آغاز شد و عده ای بسیار اندک از سخنان و دستورات پیامبر اسلام پیروی کردند و همواره ملازم 12 جانشین پیامبر اسلام بودند و عده ای هم که شامل اکثر مسلمانان می شود بر خلاف دستور پیامبر از یک جانشین دروغین تبعیت کردند و پس از آن دین اسلام تبدیل به گروه های مختلف با باور ها و احکام مختلف شد و حقیقت آن فقط در دست یک عده اندک که دنباله رو جانشینان راستین پیامبر بودند باقی ماند و تا امروز باقی مانده است. و آنچه امروز از قوانین اسلامی باقی مانده که شامل صدها جلد کتاب است، نتیجه زحمت جانشینان پیامبر اسلام است که با آنکه همیشه تحت نظر حکومت های زمان خود بوده اند و افراد اندکی می توانستند از محضر آنان استفاده کنند، این معارف را برای آنها که میخواهند مسیر درست را بروند و به سعادت برسند و در زندگی بعد از این عالم برای همیشه تا ابد خوشبخت باشند بیان کردند. و البته هنوز بیش از 80 درصد علوم چه در بعد طب و فیزیک و آنچه مربوط به دنیا می شود و چه در بعد ماورای طبیعت و آنچه مربوط به زندگی بعد از این عالم می شود توسط آخرین جانشین پیامبر که صاحب همه معجزات و علوم است برای بشریت آشکار خواهد شد و ما امیدواریم که زمان او ر ا درک کنیم. 

چگونه می توان تفاوت اسلام را با دیگر ادیان فهمید؟

همیشه افراد دانا حرف هایی برای گفتن دارند. هرچه سطح دانش یک نفر بیشتر باشد، سخنان بیشتری هم برای گفتن دارد. جستجو در میان ادیان دنیا کار خیلی مشکلی در این زمان نیست. زیرا همه با دسترسی به اینترنت به هزاران جلد کتاب دیجیتال دسترسی دارند و تحقیق کردن همچون زمان گذشته سخت و پرمشقت نیست. مطالعه منابع ادیان مختلف برای هرکسی ممکن است. اما آنچه به زودی خواهید فهمید این است که چقدر معارف ادیان مختلف اندک هستند. با آنکه میلیون ها نفر از این ادیان پیروی می کنند، اگر کسی واقعا به دنبال رسیدن به حقیقت باشد، نخواهد توانست پاسخ تمام سؤالات خود را از دینی که از آن پیروی می کند پیدا کند. اما اسلام! به قدری از معارف غنی و سرشار است که شاید عمر یک انسان برای یادگیری تمام معارف آن کفایت نکند. آری این خصوصیت دینی است که خداوند اراده فرموده که جاودان بماند و با همه تلاشی که شیاطین و دشمنان اسلام در جهت نابودی آن کرده اند اینچنین معارف سرشاری از آن باقی مانده است و در زمان ظهور منجی عالم بشریت بیش از 80 درصد باقی مانده آن نیز به وسیله آن مرد الهی برای بشریت بیان خواهد شد و انسان را به نقطه اوج کمال و سعادت خواهد رسانید.

 

از جمله مسائلی که در دین اسلام در خصوص آنها مطالب بسیاری بیان شده است و شاید ما در بخش پرسش و پاسخ این سایت بعضی از آنها را بیان کنیم این مسائل هست:

1) علت خلقت عالم هستی

2) چگونگی خلقت روح انسان

3) سرگذشت ارواح انسان ها قبل از ورود به دنیا

4) علت ورود به دنیا

5) علت شرایط مختلف زندگی افراد در این دنیا شامل: فقر و ثروت و سلامتی و نقص های بدنی هنگام تولد

6) هدف از زندگی

7) آینده انسان بعد از مرگ

8) شناخت صحیح خداوند و خالق عالم هستی

9) شناخت خصوصیات عوالم ماورای این عالم

10) برنامه کامل زندگی شخصی و اجتماعی

11) برنامه کامل عبادت و ارتباط صحیح و شایسته با خداوند

11) برنامه صحیح و دقیق ازدواج و همسرداری و تربیت فرزند

12) برنامه کامل و اطلاعات دقیق شناخت روح انسان و درمان بیماری های روحی

13) معارف کامل در خصوص مسایل اخلاقی و رسیدن به کمالات انسانی

14) اطلاعات کامل در خصوص بهداشت شخصی و رعایت نظافت و پاکیزگی

15) برنامه دقیق و با جزئیات کامل درباره استفاده از غذاهای پاک و سالم دنیایی و منع از مصرف غذاهای مضر و ناسالم و پلید

16) برنامه و توصیه های کامل حقوق بشر و رعایت شؤون انسانها و بیان کامل حقوق زنان

17) برنامه جامع حکومت داری بر اساس عدالت و رعایت حقوق همه افراد اجتماع

18) برنامه کامل مجازات بازدارنده مجرمان و ظالمین برای به وجود آمدن امنیت در اجتماع بشری

19) برنامه جامع و شیوه صحیح تجارت بر اساس عدالت و بدون پایمال کردن حقوق دیگران

20) برنامه صحیح دوست یابی بر اساس صداقت و درستی و زندگی اجتماعی بر پایه مهربانی و محبت

و خلاصه هر آنچه انسان برای سعادت و خوشبختی در این دنیا و بعد از این دنیا به آن نیازمند است. که البته تمامی این معارف به صورت کامل و صحیح و جامع در دست منجی عالم بشریت یعنی آخرین جانشین پیامبر اسلام حضرت مهدی موعود که صلوات خداوند بر او و پدران پاکش باد می باشد و پس از ظهور آن آقای بزرگوار این علوم و برنامه ها در تمام کره زمین اجرا خواهد شد.

 

 

چگونه اثبات می شود که اسلام دین حق و صحیح است؟

ما مدعی هستیم که اسلام کامل ترین دین آسمانی است. اگر تمام ادیان را بررسی کنیم خواهیم دانست که معجزات پیامبران مربوط به زمان حضور آنها در این دنیا بوده است، بنابراین معجزه آنها برای زمان ما قابل درک نیست. اما معجزه اصلی دین اسلام قرآن است. معجزه ای که تا امروز امکان درک آن برای هر صاحب عقلی وجود دارد. یک کتاب که اثبات معجزه بودن آن بحثی بسیار مفصل لازم دارد که در ادامه به صورت یک مقاله تفصیلی بیان خواهد شد. اما قبل از آن برای خوانندگان محترم ذکر این نکته لازم است که اگر معجزه بودن قرآن ثابت شود، چند مطلب ثابت می شود:

1) گفتیم معجزه پدیده ای است که نوع بشر توانایی ایجاد آن را نداشته باشد. پس اگر این پدیده به وجود آمد نشان دهنده این است که قدرت مافوق تمام قدرت ها که خداوند است آن را به وجود آورده. پس وجود داشتن خداوند ثابت می شود.

2) اگر ثابت شد قرآن معجزه است و از طرف خداوند آمده است، صحیح بودن تمام محتوای آن که از طرف خداوند است نیز ثابت می شود.

3) کسی که واسطه آوردن این قرآن برای ما از طرف خداوند بوده است، رسالت و پیامبر بودنش برای ما ثابت می شود. زیرا یک پدیده مافوق توانایی بشر را برای بشر آورده است و این ممکن نیست جز آنکه این کار از طرف خداوند بوده باشد. پس او پیامبر راستین خداست که خداوند به وسیله او این این معجزه را برای بشر فرستاده است.

4) تمام سخنان آورنده این قرآن برای ما یک دلیل و حجت است. زیرا خداوند هیچگاه رسالت و معجزه خود را به شخصی که سخنش دروغ و برخلاف حقیقت باشد نمی دهد.

5) با اثبات معجزه بودن قرآن یک کلید به دست آورده ایم که ما را وارد یک مسیر عالی برای به دست آوردن معارف صحیح از راه قرآن و پیامبر و جانشینان پیامبر می کند. مسیری که با خیال آسوده می توانیم وارد آن شویم، زیرا یقین پیدا کرده ایم که این همان مسیر درستی است که خداوند برای ما تعیین فرموده است.

اکنون نظر شما را جلب می کنیم به مقاله کامل اثبات اعجاز قرآن که به قلم آسان و مناسب برای استفاده تمام افراد توسط یکی از بزرگ ترین دانشمندان علوم اسلامی نوشته شده است.

مقاله اثبات اعجاز قرآن به صورت تفصیلی

«اعجاز قرآن كريم»

     در بيست و هفت رجب 1410 هجري قمري سالروز مبعث حضرت «خاتم انبياء» (صلی الله علیه وآله) با دعوت «دارالقرآن الكريم» در قم براي دوّمين كنفرانس تحقيقاتي علوم و مفاهيم قرآن كريم حضور يافتم. اين كنفرانس براي تحقيق در مسأله اعجاز قرآن تشكيل شده بود، محقّقان و اساتيد فراواني از حوزه و دانشگاه از تمام كشور در مركز «دارالقرآن الكريم» حضور داشتند، سخنرانيها و كميسيونها، بسيار پربار و پرارزش بود، هر يك از دانشمندان نخبه و مفسّرين با عظمت قرآن كه از عالم تشيّع گرد يكديگر جمع شده بودند درباره وجوه اعجاز قرآن مطالبي مطرح فرمودند من هم كه يكي از اعضاء اين كنفرانس بودم و گاهي به عنوان هيئت رئيسه انتخاب می شدم مطلبم را زير عنوان «وجوه اعجاز قرآن» تقديم به اين كنفرانس نمودم كه در همان كنفرانس به چاپ رسيد و بين علماء و دانشمنداني كه دعوت شده بودند پخش شد و آن مطالب اينها است:

«معني معجزه»

     به نظر من بهترين معني معجزه همان چيزي است كه خداي تعالي در قرآن در آيات 23 سوره بقره و 38 سوره يونس و 13 سوره هود و آيه 88 سوره اسري به آن اشاره فرموده و می گويد: اگر جنّ و انس پشت به پشت هم بدهند و بخواهند مانند اين قرآن را به كمك يكديگر بياورند، نمی توانند زيرا «معجزه» از عجز گرفته شده و عجز به معني ناتواني است پس معجزه پديده اي است كه تمام عوامل طبيعي از ايجادش ناتوان باشند و عقل هر عاقلي اين چنين پديده اي را مربوط به طبيعت نداند.[1]

    و به عبارت علمي معجزه فاعل است و از عجز گرفته شده يعني غير فاعلش كه خداي تعالي باشد ديگران عاجزند از انجامش.[2]

    بنابر اين اگر جنّ و انس كه دو گروه عاقل و متفكّر عالم خلقت اند نتوانند مثل قرآن را بياورند به طريق اولي بقيّه موجودات عالم خلقت كه مادون اين دو نوع از مخلوقاتند و اهل علم و فكر و عقل نيستند نمی توانند كتابي مثل قرآن را بياورند.

     پس قرآن با اين بيان و اين آيات كه آنها را مفسّرين، آيات «تحدّي» می نامند معني اعجاز را براي خود ثابت كرده و می گويد: كه من معجزه ام و كسي غير از خدا نمی تواند مثل مرا بوجود آورد.

«فائده اثبات اعجاز قرآن»

     اگر ما بتوانيم معجزه بودن قرآن را همان گونه كه خود قرآن مدّعي است ثابت كنيم، طبعا خدا را ثابت نموده و يكي از دلائل محكم اثبات وجود خدا را بيان كرده ايم. زيرا اگر ثابت شود كه هيچ نيروئي در عالم خلقت نمی تواند اين پديده را بوجود آورد و حال آنكه بوجود آمده، پس بايد به نيروي مافوق طبيعت كه دانا و حكيم است و می تواند قرآني را كه دانشمندان جنّ و انس از آوردنش عاجزند ايجاد كند معتقد شد و آن قدرت دانا و توانا جز خداي تعالي نمی تواند چيز ديگري باشد.

     به علاوه به اين وسيله رسالت حضرت «رسول اكرم» (صلی الله علیه وآله) كه آورنده اين معجزه از جانب خدا است اثبات نموده ايم زيرا ممكن نيست كه خداي تعالي يك چنين قدرت نمائي فوق العاده اي را در اختيار كسي بگذارد كه او به دروغ ادّعاي رسالت كرده باشد.

     و سوّم آنكه محتوا و علوم قرآن مجيد به طور كلّي حجيّت پيدا می كند و باب علوم واقعي به روي ما باز می شود و با توجّه به آنكه قرآن بيان كننده همه علوم و معارف و حقايق است طبعا ثروت علمي بي نهايت خوبي و باب معارف قرآن مجيد از همين جا به روي ما باز می شود.

«اثبات اعجاز قرآن»

     بعضي از مفسّرين در تفسير آيه شريفه 23 سوره بقره كه می فرمايد: «وَ اِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلي عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدائِكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ».

     (اگر درباره نزول قرآن از جانب خدا بر «پيامبر» در شكّ هستيد يك سوره از مثل او بياوريد.) گفته اند: كه ضمير «مثله» (مثل او) ممكن است هم به «پيامبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) برگردد و هم ممكن است به قرآن برگردد و هم ممكن است به هر دوي آنها برگردد.

     يعني اگر جنّ و انس پشت  به  پشت هم بدهند و بخواهند مثل قرآن را بياورند نمی توانند و هم اگر بخواهند مدّعي شوند كه يك سوره قرآن را روي جريان طبيعي از مثل پيامبري كه درس نخوانده و از جائي و كسي مطلبي استفاده نكرده آورده شود ممكن نخواهد بود و برخلاف طبيعت است بنابر اين تفكّر تحدّي قرآن كه به معني خصم را به پيش خواندن و او را عاجز كردن است، هم درباره آوردن قرآن از مثل «پيامبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) و هم درباره محتواي آن از نظر مطالب اعجازآميز قرآن می باشد.

     به عبارت واضحتر قرآن از دو نظر معجزه است.

     اوّل: از جهت خصوصيّاتي كه در آورنده آن يعني «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) بوده كه درس نخوانده و مطلبي از كسي و يا از جائي استفاده نكرده می باشد زيرا در اين آيه بخصوص با كلمه (من مثله) ذكر شده كه بطور وضوح منظور از مثل پيامبري كه درس نخوانده و از كسي چيزي ياد نگرفته می باشد.

     دوّم: از جهت آنكه وقتي به اعماق و مطالب علمي و تحقيق و پيشگوئي ها و فصاحت و بلاغت قرآن توجّه می شود كاملاً روشن می گردد كه اگر جنّ و انس بخواهند پشت به پشت هم بدهند نمی توانند مثلش را بياورند، می باشد زيرا در سوره يونس می فرمايد: «فَاْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ» (بدون مِنْ) كه در اينجا منظور سوره اي از قرآن است.

     بنابراين، مطلب ما در اين بخش به دو فصل تقسيم می گردد.

فصل اوّل

«اعجاز قرآن از جهت خصوصيّات آورنده آن»

     اعجاز قرآن از جهت خصوصيّاتي كه در آورنده آن بوده است.

     بدون ترديد و به اتّفاق تمام مورّخين «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) مدّعي بوده است كه درس نخوانده و مطلبي را از جائي جز از خداي تعالي استفاده نكرده و تعليم نگرفته است.

     اگر ما بتوانيم اين ادّعاء را اثبات كنيم بدون ترديد آوردن قرآن از يك چنين فرد درس نخوانده اي معجزه است.

     امّا اثبات اين مطلب خيلي ساده است، احتياجي به بحثهاي عميق علمي و فلسفي ندارد فقط كافي است يك مقدار از نظر تاريخ و وضع جغرافيائي و اجتماعي به عقب برگرديم و زمان بعثت «پيغمبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) را در مكّه در نظر بگيريم كه اگر اين كار را كرديم يقين می كنيم كه «پيغمبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) درس نخوانده و از كسي، چيزي ياد نگرفته است.

     «و ما در اينجا با هفت مقدّمه خيلي ساده اين مطلب را توضيح می دهيم».

               مقدّمه اوّل:

     شهر مكّه مثل امروز نمی توانسته جاي بزرگي بوده باشد زيرا زندگي هر اجتماعي بخصوص در آن روزگار مربوط به مقدار آبي بوده كه در سرزمين محلّ زندگي آنان وجود داشته است.

     و ترديدي نيست كه در آن زمان و حتّي امروز تنها آبي كه در مكّه وجود داشته و دارد يك حلقه چاهي بوده كه اسمش «چاه زمزم» است.

     از اين چاه در آن روزگار تنها با سطل و ريسمان آب می كشيدند و از اين طريق در آن هواي گرم و سوزان زندگي خود و حيواناتشان را ادامه می دادند آنان در آن روزگار مثل امروز نمی توانستند از وسائل موتوري و لوله كشي و برق و يا لااقل از همان چاه بوسيله موتور آب زيادي در اختيار مردمي كه می خواهند در آنجا زندگي كنند بگذارند به علاوه سرزمين مكّه چون از كوههاي سنگي تشكيل شده و جز همان محلّي كه «چاه زمزم» در آنجا وجود دارد جاي ديگري قابل براي چاه زدن نبوده و مردم مكّه نمی توانستند در جاهاي ديگر چاهي براي استفاده خود حفر كنند حتّي بعضي از دانشمندان زمين شناس معتقدند كه چاه زمزم هم از نظر زمين شناسي غير عادّي حفر شده است.[3]

     «اين مقدّمه براي آن بود كه بگوئيم: جمعيّت مكّه در آن زمان خيلي زياد نبوده و بلكه نهايت از يكصد خانوار تجاوز نمی كرده است.

     زيرا اطراف اين مقدار از آب در آن اراضي سوزان بيشتر از اين جمعيّت نمی توانسته اند زندگي كنند».

               مقدّمه دوّم:

     «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) از معروفترين مردم مكّه بوده است، زيرا خانواده آنها كليددار كعبه و مالك «چاه زمزم» و پدر و جدّش رئيس و بزرگتر قريش بوده اند اين موضوع به قدري در تاريخ واضح است كه احتياج به شرح و بيان زيادتري ندارد.[4]

     «اين مقدّمه براي آن بود كه بگوئيم: شكّي نيست كه اگر خانواده معروف و مشخّص در قريه اي كه حدودا صد خانوار بيشتر ندارد وجود داشته باشد قطعا تمام اعمال و رفتار آنها كاملاً زير نظر اهل آن محل بوده و نمی توانند كارهائي از قبيل مدرسه رفتن و مدارك علمي گرفتن خود و فرزندانشان را از اهل آن قريه بالاخص اقوام نزديكشان مخفي كنند».

               مقدّمه سوّم:

     در مكّه و بلكه در جزيره العرب، مردم باسواد و متمدّني وجود نداشته و بلكه داراي تعصّبات جاهلانه فوق العاده زشتي بوده اند.

     حضرت «علي بن ابيطالب» (علیه السلام) فرموده:

     «وقتي كه خداي تعالي «پيغمبر اسلام» را مبعوث فرمود حتّي يك نفر از عربها خواندن و نوشتن را نمی دانست.»[5]

    و اين مطلب در تاريخ و نهج البلاغه بسيار تكرار شده است.

     بكله آنچه در بين مردم آن سامان بيش از هر چيز شايع بوده خرافات و اعمال وحشيانه و دور از اخلاق و امتيازات نژادي و خونريزي ها و فرضيّات غير علمي بوده است.

     قرآن درباره آنها فرموده: «وَ كُنْتُمْ عَلي شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَاَنْقَذَكُمْ مِنْها»[6] يعني: شما مردم عرب لب گودي آتش جهل و بدبختي بسر می برديد خدا شما را بوسيله بعثت «پيغمبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) نجات داد.

     و بالأخره وضع اخلاقي و فرهنگي مردم جزيره العرب بخصوص مردم مكّه به قدري بد بوده كه بعدها نام آن زمان را جاهليّت و اسم مردم آن عهد را مردم زمان جاهليّت گذارده اند و بدترين عقوبت كسي كه عمل زشتي را انجام می داد، اين بود كه بگويند او با مردم زمان جاهليّت محشور می شود.

     آنها فرزندان خود را زنده به گور می كردند و به هيچ وجه در رسومات و روشهاي غلط خود توجّهي به عقل و وجدان نمی نمودند و ناداني آنها به حدّي بود كه در هيچ زمان هيچ جمعيّتي تا آن حدّ نادان نبوده اند.[7]

 

      «اين مقدّمه را بخاطر اين جهت عنوان كرديم كه بگوئيم: «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) نمی توانسته از هر كسي سخني ياد بگيرد و از مردم مكّه مطالب علمي قرآن را افواها بياموزد».

               مقدّمه چهارم:

     اطراف مكّه در آن زمان شهر و يا قريه آبادي كه اوضاعش بهتر از مكّه باشد وجود نداشته و شهر «يثرب» كه آن روز و امروز آن را «مدينه» می نامند متجاوز از چهارصد كيلومتر با مكّه فاصله داشته است و از شهر جدّه در آن زمان اثري نبوده و آبادي اين شهر از زماني كه كشتيها و هواپيماها كنار آن لنگر انداخته و فرود آمده اند، آغاز شده و در عين حال در آن زمان با مكّه متجاوز از دو روز راه بوده است.

     «اين مقدّمه را از اين جهت آورديم كه بگوئيم: «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) نمی توانسته مخفي به شهرهاي نزديك براي تحصيل علم و دانش، دور از چشم اهل مكّه بخصوص اقوام و خويشاوندانش برود و آنچه می دانسته از آنها ياد بگيرد، زيرا شهر نزديكي وجود نداشته است».

               مقدّمه پنجم:

     در آن زمان اگر كسي می خواست مسافرتي به شهرهاي ديگري بكند ناگزير بوده كه با قافله و با همشهريان و آشنايان انجام دهد و به تنهائي به هيچ وجه مسافرت برايش امكان نداشت.

     و لذا هر زمان «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) قبل از بعثت می خواسته مسافرتي بكند جمعي از قريش و هم محلّيها همراه او بوده اند و او را تنها نمی گذاشته اند.

     «اين مقدّمه را متذكّر شديم كه بگوئيم: «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) نمی توانسته به شهرهاي دور بدون اطّلاع اهل محل برود و از علماء آنجا چيزي ياد بگيرد.

      و به علاوه حضرت «رسول اكرم» (صلی الله علیه وآله) غير از دو مسافرت كه يكي قبل از بلوغ با عمويش حضرت ابوطالب با قافله مكّه، به شام رفت و ديگري با غلام خديجه با قافله مكّه در بيست و پنج سالگي بوده سفر ديگري نرفته است».[8]

               مقدّمه ششم:

     بدون ترديد وقتي «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) كه مبعوث شد و عبادت بتها را تحريم كرد مردم مكّه حتّي اقوام بسيار نزديكش (مانند عموهايش) با او دشمن شدند و كمر قتلش را بستند و به حدّي با او سرسختانه عمل كردند كه منجر به حبس او در «شعب ابيطالب» واخراج و يا فرار او از مكّه به سوي مدينه گرديد و حتّي در مدينه هم او را راحت نگذاشتند و به سوي او مكرّر لشكر كشيدند و با او جنگ كردند.

     «تاريخ يعقوبي» می نويسد:

     «قريش «رسول خدا» (صلی الله علیه وآله) را مسخره و استهزاء كردند و می گفتند: به راستي برادرزاده مان خدايان ما را بد گفته است و خردهاي ما را سبك شمرده و گذشتگان ما را گمراه دانسته است و قريش به سخت ترين وجهي به آزار او پرداختند و آزاردهندگان او گروهي بودند از جمله ابولهب و حكم بن عاص، و عقبة بن ابي معيط و ... و امّا آزار ابولهب از هميشه بيشتر بود و بعضي گفته اند در بازار عكاظ «رسول خدا» بپا خاست[9] و مردم را به اسلام فرا خواند كه عمويش در ميان حرفهاي او دويد و او را دروغگو قلمداد كرد.

     گروهي از قريش غلامان و كودكان خود را وا می داشتند تا «رسول خدا» را استهزاء كنند.

     و قضيّه خالي كردن سرگين شتر بر سر و شانه «پيامبر» در حال سجده، معروفتر از آن است كه بيان شود و قريش به ابوطالب پيشنهاد كردند كه بهترين جوان و زيباترين جوان قريش را به تو می دهيم تا فرزندت باشد و تو «پيامبر» را به ما واگذار تا او را بكشيم.

     و نيز می گويد: مسلمانان در شكنجه زيادي به دست قريش در مكّه بسر می بردند براي اينكه از دين اسلام برگردند حتّي بدين خاطر گروهي به حبشه مهاجرت كردند و چند نفر كشته شدند».[10]

    و نيز می گويد: «رسول خدا» از قبيله ثقيف در طائف آزار و اذيّت بسيار زيادي ديد.[11]

    و نيز می گويد: «پيامبر اكرم» از شدّت اذيّت قريش به شعب ابيطالب رفتند.[12]

    و نيز می گويد: (قريش) از هيچ نوع بي رحمي اِبا نداشتند.[13]

    اينها مطالبي است كه در كتب تاريخ و حتّي قرآن به صراحت ثبت است و ما در اينجا بيش از اين مقتضي نمی دانيم كه به آنها اشاره كنيم.

     «اين مقدّمه براي اين است كه كسي نگويد ممكن است «پيامبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) درس خوانده باشد و اهل محل و فاميلش آن را به نفع او مخفي كرده و اظهار نكرده باشند».

               مقدّمه هفتم:

     قرآن در چند آيه تصريح كرده كه «پيامبر» درس نخوانده و كسي در مطالب علمي به او كمك نكرده و حتّي در مقام دفاع از او برآمده و كساني را كه اين چنين نسبتي به آن حضرت می دهند نادان و بي اطّلاع و ظالم و كلامشان را باطل دانسته است.

     در سوره عنكبوت كه در مكّه نازل شده و آن حضرت آن سوره را در ميان همان مردم مكّه مطرح كرده می فرمايد:

     «و نبودي كه قبل از اين كتابي خوانده باشي و نه خطّي با دستت نوشته باشي زيرا اگر اين چنين بود آنهائي كه بر باطل بودند يعني كفّار در دين تو شكّ می كردند.»[14]

    و در آيه 105 سوره انعام در مقام دفاع از آن حضرت برآمده و جمعي نادان را كه گفته اند او درس خوانده، رد كرده و می گويد:

     «يك عدّه اي می گويند: تو درس خوانده اي ما براي كساني كه اهل علم و دانش اند بيان می كنيم كه تو درس نخوانده اي».[15]

    و در آيه 5 سوره فرقان در مقام ردّ كفّار كه می گويند: ديگران در تدوين قرآن به «پيغمبر اسلام» كمك كرده اند. فرموده:

     «كساني كه كافرند (و می خواهند حقّ را بپوشانند) می گويند اين قرآن جز مطالبي دروغ كه بر خدا بسته است چيزي نيست و ديگران به او در تدوينش كمك كرده اند آنها كلام باطلي را گفته و به تو در اين سخن ظلم كرده اند».[16]

    كتاب «تاريخ عرب» جلد يك صفحه 154 می گويد:

     «محمّد» (صلی الله علیه وآله) از كسي تعليم نگرفت معذالك كتابي بر او نازل شد كه يك پنجم مردم جهان هنوز آن را جامع همه علوم و حكمت و حاوي جميع مطالب ديني می دانند.

     «بنابراين بدون ترديد «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) مدّعي درس نخواندن و تحصيل علم نكردن و از كسي كمك در تدوين قرآن نگرفتن بوده است».

«نتيجه گفتار و مقدّمات فوق»

     ادّعاء ما در اين فصل اين است كه «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) درس نخوانده و از كسي چيزي ياد نگرفته پس او وقتي كتابي با اين همه عظمت می آورد حتما از جانب خدا است و محال است كه بتواند از جانب خود آن را تدوين كرده باشد، پس معجزه است و معجزه را نيروئي كه مافوق طبيعت است ايجاد كرده و آن خدا است، اين ادّعاء ما است حالا با يك گفتگو با طرف هم صحبت خيالي خود مطلب فوق را توضيح می دهم.

     ما گفتيم: او درس نخوانده، طرف هم صحبت ما می گويد:

     از كجا معلوم می شود كه او درس نخوانده؟ و از كسي چيزي ياد نگرفته است؟

     ما می گوئيم: اگر در مكّه درس خوانده بود همه مردم مكّه متوجّه می شدند كه او درس خوانده است، زيرا در محلّ كوچكي كه حدّاكثر صد خانوار بيشتر جمعيّت ندارد، همه كارهاي يك خانواده اي كه در آن قريه معروف و مشخّص اند زير نظر دقيق اهالي آن قريه است و آنها از اعمال اين خانواده اطّلاع كامل دارند پس اگر درس خوانده بود و می گفت من درس نخوانده ام يقينا به او اعتراض می كردند و او را دروغگو معرّفي می نمودند و با اين سوژه نمی گذاشتند كه كسي به او اعتماد كند و كساني را كه به او درس داده بودند به مردم می شناساندند و او را مفتضح می كردند.

     او می گويد: ممكن است «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) مرد با استعدادي بوده كه در ميان همان جمعيّت كم از هر كسي، جمله اي ياد گرفته و آنها را تدوين كرده و به صورت كتابي در آورده و به عنوان قرآن بدست مردم داده است.

     ما می گوئيم: مردم مكّه بلكه مردم جزيره العرب علاوه بر آنكه سواد نداشتند به قدري مبتلاء به خرافات و عادات جاهلانه بودند كه آنها را مردم جاهل و زمان آنها را زمان جاهليّت می ناميدند

بنابراين چگونه ممكن است آن حضرت از آنها چيزي ياد بگيرد و حال آنكه گفته اند.

 

 

ذات نايافته از هستي بخش  كي تواند كه شود هستي بخش

 

 

 

    او می گويد: شايد «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) در شهرهاي اطراف مكّه می رفته و از دانشمندان آنها به طوري كه كسي از اهالي مكّه مطّلع نشود درس می گرفته و بر می گشته است.

 

     ما می گوئيم: در گذشته متذكّر شديم كه در اطراف مكّه شهر نزديكي نبوده و در آن زمان اگر كسي می خواسته به مسافرتهاي دور برود حتما می بايست با قافله و همراهاني از اهالي همان محل باشد.

     بنابراين، اين تصوّر به طور كلّي غلط و مردود است.

     او می گويد: ممكن است «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) درس خوانده باشد ولي مردم مكّه كه اكثرا اقوام و خويشاوندان او بوده اند بخاطر آنكه او را در اين دروغ رسوا نكرده باشند به كسي اظهار نكرده و نگفته اند كه او درس خوانده و اين مطلب را كاملاً مخفي نگاه داشته اند.

     ما می گوئيم: به تواتر ثابت است و به هيچ وجه قابل انكار نيست كه مردم مكّه بخصوص اقوام و خويشاوندان آن حضرت دشمنان سرسخت او بوده اند تا جائي كه سالهائي او را در شعب ابيطالب محبوس نموده و بعد هم بسوي او لشكر كشيدند در عين حال حتّي براي يك مرتبه هم به او نگفتند تو كه در فلان مكان نزد فلان كس درس خوانده اي چه اصراري داري كه بگوئي من درس نخوانده و از كسي چيزي ياد نگرفته ام.

     با اين مقدّمات ثابت شد كه آن حضرت نمی توانسته درس بخواند و به هيچ وجه راهي براي درس خواندن نداشته است.

     بنابراين، چگونه ممكن است بگوئيم آوردن قرآن از يك چنين فردي عمل عادي بوده و معجزه نبوده است؟!

     آيا می شود فردي كه اين چنين باشد قرآني را كه حاوي جميع قوانين سعادت بخش و مطالب عميق علمي و مطابق با آخرين نظرات دانشمندان علوم فيزيك و شيمي و هيئت و غيره است (كه ما بعضي از آنها را شرح خواهيم داد) از نزد خود بياورد و علاوه آن را در معرض افكار عموم قرار دهد و اصرار داشته باشد در مطالب عميق علمي آن فرو رويد و سعات دنيا و آخرت خود را از آن تأمين نمائيد و بدانيد كه كسي جز خداي تعالي نمی تواند مثل اين قرآن را بياورد.

     با اين مقدّمه عقل سليم گواه است كسي كه درس نخوانده و هميشه زيرنظر مردم كارهايش انجام می شده و در محيط كوچكي مثل مكّه آن زمان با مردم بي سواد زندگي می كرده و با صداي بلند در ميان دشمنان سرسختش می گفته من درس نخوانده ام و آنها منتظر مشاهده كوچكترين نقطه ضعفي از او بوده اند كه او را بي دريغ بكوبند و می بينيم كه آنان در اين خصوص به هيچ وجه عكس العملي از خود نشان نداده اند، ثابت می شود كه او اين قرآن را از جانب خداي تعالي آورده و خداي تعالي آن را فرو فرستاده و تدوينش كرده و به شخص «رسول اكرم» (صلی الله علیه وآله) به تنهائي و بدون ارتباط با خداي تعالي مربوط نمی شود.

     «اين بود اعجاز قرآن با توجّه به خصوصيّات آورنده آن، يعني حضرت «رسول اكرم» (صلی الله علیه وآله) ».

فصل دوّم

«اعجاز قرآن با توجّه به محتواي آن»

     ما در اين فصل به آورنده قرآن هر كه باشد به هيچ وجه كاري نداريم حالا او می خواهد مرد تحصيل نكرده و معلّم نديده اي باشد يا اوّل دانشمند و نابغه جهان بشريّت بوده و يا تمام دانشمندان جهان باشند، فرقي نمی كند. ادّعاء ما در اين فصل اين است كه: «اگر جنّ و انس پشت به پشت هم بدهند نمی توانند مانند مطالب قرآن را بياورند» اين كار و اين عمل تنها از خداي تعالي كه قدرتش مافوق همه قدرتها است ممكن است، لذا آن را معجزه می ناميم و معني معجزه جز اين چيزي نيست، در حقيقت معجزه اين است كه كليّه عوامل طبيعي از انجامش ناتوان و عاجز باشند.

     «ابوبكر باقلاني» در كتاب «اعجاز قرآن» معتقد است كه: «چون قرآن خود را حجّت می داند پس بايد معجزه هم باشد زيرا تا معجزه نباشد حجّت نيست».

     حالا بر ما است كه با نشان دادن چند نمونه از وجوه اعجاز قرآن اين مطالب را اثبات كنيم.

     مقدّمتا بايد دانست در روزي كه «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) اعلام كرد كه:

     «اين قرآن از جانب خدا است و فرمود: اگر می گوئيد من اين قرآن را از نزد خود آورده ام و به خدا تهمت زده ام شما هم ده سوره و يا يك سوره مثل آن را بياوريد و به خدا نسبت بدهيد اگر راست می گوئيد».

     قطعا اين تحدّي تنها در مقابل اعجاز قرآن در خصوص پيشگوئيها و مطالب علمي آن نبوده بلكه بايد معتقد شد كه نسبت به مردم صدر اسلام بيشتر در مقابل فصاحت و بلاغت آن بوده است زيرا پيشگوئيهاي قرآن در آن زمان هنوز تحقّق پيدا نكرده بود تا صحّت و سقم آن معلوم شود و مطالب علمي قرآن هم در خور فكر آنها در آن زمان نبوده است.

     بنابراين، مردم عربي كه در آن زمان اظهار عجز در مقابل قرآن كرده اند بخاطر فصاحت و بلاغت قرآن بوده و آنها در مقابل اين فصاحت و بلاغت خود را كوچك و ناتوان می ديدند و به آن ايمان می آوردند.

«فصاحت و بلاغت»

     اكثر دانشمندان ادبيّات عرب معتقدند كه فصاحت صنعتي است مربوط به الفاظ و بلاغت هنري است مربوط به معاني، مركز فصاحت دهان و دندان و زبان است ولي مركز بلاغت عقل و نفس و فكر است.

     قرآن از جهت فصاحت اگر چه مانند سائر نوشتجات محدود به حروف معيّني است ولي فصاحت و تنظيم الفاظ قرآن به حدّي اعجازآميز است كه «شبلي شميل» رهبر مكتب مادّي در ضمن قصيده مفصّلي كه در عظمت فصاحت و بلاغت و حقايق قرآن گفته و معروف است می گويد:

     «ربّ الفصاحة مصطفي الكلمات».

     «قرآن خداي فصاحت و برگزيده ترين كلمات است».

     علاّمه «سيّد هبه الدّين شهرستاني» در كتاب «تنزيه تنزيل» از علاّمه «شريف مدني» در كتاب «انوار الرّبيع» تنها براي آيه 44 سوره هود «يا اَرْضُ ابْلَعي ماءَكِ (تا آخر سوره سي) نوع از صنايع علم بديع را نقل می كند و اعجاز فصاحت قرآن را ثابت می نمايد.

      دانشمند مذكور در كتاب «سبع المثاني» تنها براي سوره حمد هفتاد مزيّت از اسرا بلاغت را بيان كرده است.

     مرحوم «شيخ طوسي» در كتاب «جمع الجوامع» تنها براي سوره كوثر شانزده نكته بديعي را يادآور شده كه براي بشر عادي محال است بتواند در سوره اي با اين همه اختصار اين همه وجوه بلاغت را بگنجاند.

     و بالاخره چون ما در اين جلسه بناي اختصار را داريم و نمی خواهيم مطالبمان كسل كننده باشد شما را به كتاب «مجمع البيان» و تفسير تبيان و سائر كتبي كه در تفسير و فصاحت و بلاغت قرآن چيزي نوشته اند ارجاع می دهيم ولي براي نمونه دو آيه از قرآن را كه يكي مربوط به فصاحت و ديگري مربوط به بلاغت قرآن می باشد روي ميز كالبد شكافي علمي و ادبي قرار می دهيم تا صدق گفتارمان روشن گردد.

     اوّل: آيه 6 سوره قصص آنجا كه می فرمايد:

     «وَ اَوْحَيْنا اِلي اُمِّ مُوسي اَنْ اَرْضِعيهِ فَاِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَاَلْقيهِ فِي الْيَمِّ وَ لاتَخافي وَ لاتَحْزَني اِنّا رادُّوهُ اِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلينَ».

     «ما وحي كرديم به مادر موسي كه به او شير بده و وقتي بر جان او ترسيدي او را به دريا بيانداز نترس و محزون مشو ما او را به تو بر می گردانيم و از پيامبرانش قرار می دهيم».

     اين آيه با كوتاهي عبارت دو خبر از آينده به مادر حضرت «موسي» (علیه السلام) داده است.

     اوّل آنكه: فرموده موسي را به مادرش بر می گرداند.

     دوّم آنكه: او را از پيامبران قرارش می دهد.

     لذا به مناسبت جفت بودن اين خبرها يازده كلمه و معني را در اين آيه يك سطري جفت جفت آورده است.

     توضيح آنكه در اين آيه دو فعل ماضي، يكي «اَوْحَيْنا» و ديگري «خِفْتِ» و دو فعل امر، يكي «اَرْضِعيهِ» و ديگري «اَلْقيهِ» دو فعل نهي، يكي «لاتَخافي» و ديگري «لاتَحْزَني» دو وزن اسم فاعل، يكي «رادُّوهُ» و ديگري «جاعِلُوهُ» دو خبر و دو امر و دو وعده و دو «فاء جواب» و دو «اِلي» و دو «مادّه خوف» را در يك جا جمع كرده و به اين وسيله فصاحت را به حدّ نهائي رسانده است.

     دوّم: آيه 21 سوره انبياء آنجا كه می فرمايد:

     «لَوْ كانَ فيهِما الِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا».

     «اگر در زمين و آسمان خداياني غير از خداي واحد متعال می بود زمين و آسمان فاسد می شد».

      دانشمندان و فلاسفه می دانند كه قرآن از نظر بلاغت در اين نيم سطر از آيه 21 سوره انبياء چه كرده است.

     به عبارت واضح، اگر بزرگترين فلاسفه و دانشمندان دنيا بخواهند آنچه قرآن در اين جمله كوتاه بيان فرموده در چندين صفحه از كتاب با عبارات علمي و فلسفي بيان كنند نمی توانند آن گونه كه با اين آيه با كمال سادگي بيان كرده، انجام دهند.

     و اگر بخواهيم در توضيح آيه فوق چيزي بنويسيم و شرح دهيم كه چگونه اين آيه شريفه بلاغت را كامل كرده اين جزوه، بسيار مفصّل خواهد شد.

     و بالأخره تقريبا هزار و چهارصد سال است كه قرآن با آيات «تحدّي» دشمنان خود را به مبارزه خواسته و آنان را مورد عتاب قرار داده و می گويد:

     اگر معتقديد قرآن را «پيامبر» (صلی الله علیه وآله) از نزد خود آورده شما هم مثل او بشريد مانند اين قرآن را بياوريد مسلّم نخواهيد توانست، آنجا كه می فرمايد:

     «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الاِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي اَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْانِ لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيرا».[17]

     «بگو اي «پيامبر» اگر انس و جنّ جمع شوند و بخواهند مانند قرآن را بياورند نمی توانند. اگرچه تمام آنها پشت به پشت يكديگر بدهند».

     اينكه محال است و تمام قرآن براي شما زياد است شما فقط ده سوره مثل سوره هاي قرآن را بياوريد.

     «اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ».[18]

    «می گويند افترا است، بگو ده سوره مثل قرآن را بياوريد و به خدا افترا بزنيد و غير خدا هر كه را می خواهيد به كمك خود بخوانيد اگر راست می گوئيد».

     اين هم محال است نه، ده سوره هم زياد است شما يك سوره مثل سوره هاي قرآن را بياوريد كه حاوي تمام خصوصيّات سوره اي از سوره هاي قرآن باشد.

     «اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ».[19]

     «می گويند افترا است بگو شما هم يك سوره مثل قرآن را بياوريد و به خدا افترا بزنيد و هر كسي را می خواهيد غير خدا به كمك خود دعوت كنيد اگر راست می گوئيد».

     اگر يك سوره را هم نمی توانيد با فصاحت و بلاغت قرآن بياوريد آن هم از مثل «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) كه در محيط مناسبي زندگي نمی كرده و درس نخوانده است پس متنبّه شويد و بدانيد كه قادر بر اين عمل نيستيد و هيچگاه نمی توانيد چنين كاري را بكنيد پس از عذاب الهي بترسيد.

     «وَ اِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلي عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدائَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتي وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ».[20]

    «اگر درباره نزول قرآن بر «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) شكّي داريد شما هم سوره اي از مثل «پيامبر» مانند قرآن را بياوريد و شهود خود را غير از خدا دعوت كنيد اگر راست می گوئيد پس اگر نتوانستيد و هرگز هم نخواهيد توانست پس از آتشي كه شعله هايش از بدنهاي انسان و سنگها است و آماده شده است براي كفّار بترسيد».

     اين معني تحدّي قرآن است و به دلائلي عجز و ناتواني عرب از آوردن مثل قرآن از نظر فصاحت و بلاغت بوده است زيرا اخبار غيبي و نظرات علمي بعدها درستيش كشف شده است.

     ممكن است سؤال شود: آيا ممكن است در اين مدّت دشمنان بتوانند چنين عملي را براي از بين بردن نور «خاتم انبياء» (صلی الله علیه وآله) انجام دهند و اين كار را نكنند؟

     در جواب می گوئيم: مسلّما خير و بلكه به قول «مستر كرنيكوي» انگليسي استاد دانشكده ادبيّات و زبانهاي انگليسي و عربي وقتي اساتيد دانشگاه از او سؤال كردند كه درباره فصاحت و بلاغت قرآن چه می گوئي؟ گفت:

     «قرآن را برادر كوچكي است، كه «نهج البلاغه» نام دارد آيا براي كسي امكان دارد مانند اين برادر كوچكتر را بياورد تا ما را مجال بحث از برادر بزرگ يعني قرآن و امكان آوردن نظير آن باشد؟!»[21]

    آنها علاوه بر آنكه اين عمل را انجام ندادند به عظمت قرآن هم اقرار كردن و به حقايق آن هم ايمان آوردند.

      دكتر «موريس» فرانسوي درباره فصاحت قرآن می گويد:

     «قرآن برترين و با عظمت ترين كتابي است كه دست صنعت ازلي براي بشريّت بيرون داده است».

     و وقتي از نظر تاريخ به زمان خلافت بني اميّه يعني آنهائي كه می خواستند به هر وسيله كه شده اسلام را نابود كنند دقيق می شويم می بينيم جمعي از جيره خواران خود را تحريك كرده و آنها را وادار می نمودند كه با قرآن مبارزه كنند و به آنها تلقين می كردند اگر بتوانيد مثل قرآن را بياوريد، كار تمام است. زيرا خود قرآن اين راه را براي ابطال خود پيشنهاد كرده است و آنها هم مكرّر به اين انديشه فرو رفته اند ولي هيچگاه كوچكترين موفّقيّتي نصيبشان نشد.

     «هشام بن حكم» می گويد: چهار نفر از مشاهير و فلاسفه مادّي به نام «عبدالكريم ابن ابي العوجاع» و «ابوشاكر عبدالملك ديصاني» و «عبداللّه ابن مقفع» و «عبدالملك البصري» در مكّه، در خانه خدا اجتماع كرده و در مسأله حج و «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) و تمسّك مسلمانان به شعائر آن و فشارهائي كه مسلمين به قوّت ايمان بر خود وارد می سازند فكر می كردند تا بالأخره نظر آنها بر اين شد كه در مقام معارضه با قرآن كه اساس اين دين است برآيند و هر يك از آن چهار نفر به عهده بگيرند كه يك قسمت از چهار قسمت قرآن را از بين ببرند و با خود می گفتند كه وقتي پايه و اساس اسلام كه قرآن است از بين رفت تمام قوانين دين اسلام موهوم و بي پروپا خواهد گشت.

     پس از اين قرارداد از يكديگر جدا شدند تا در سال آينده همين موسم گرد هم آيند و از كرده هاي خود يكديگر را مطّلع سازند و چون سال بعد موسم حجّ اجتماع نمودند تعهّد خود را از هم خواستند.

     و از كيفيّت كار يكديگر جويا شدند «ابن ابي العوجاع» معذرت خواست و گفت:

     «چون من به آيه «لَوْ كانَ فيهِما الِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا»[22] برخورد نمودم، بلاغت و عظمت علمي آن به قدري مرا به دهشت انداخت كه از تعرّض به آيات ديگر منصرف گرديدم».

          «ديصاني» نيز عذر خواست و گفت:

     «آيه «يا اَيُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ اِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبابا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ اِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئا لايَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ»[23] مرا متحيّر ساخته و از كاري كه در نظر داشتم منصرف كرد».

          عبدالملك گفت:

     «بلاغت و فصاحت اين آيه «فَلَمَّا اسْتَيْاَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا»[24] مرا مدهوش كرد و نگذاشت كه هدف خود را تعقيب كنم».

          ابن مقفّع گفت:

     «اين آيه «يا اَرْضُ ابْلَعي ماءَكِ»[25] مرا نگذاشت كه درباره سائر آيات قرآن فكري كنم».

          هشام بن حكم می گويد:

     در اين موقع «امام صادق» (علیه السلام) بر آنها می گذشت و گوئي می دانست آنها به چه امري مشغولند و بر چه می انديشند اين آيات را آن حضرت تلاوت فرمود: {*«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الاِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي اَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْانِ لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيرا».*}[26]

«عدم اختلاف در معاني و الفاظ قرآن»

     و باز موضوع ديگري كه به احتمال قوي براي مردم صدر اسلام و سائر مردم از وجوه اعجاز قرآن بوده و آنها هم مثل سائرين در اين موضوع مشمول تحدّي قرآن شده اند در مسأله عدم اختلاف در معاني و الفاظ قرآن بوده است.

     زيرا يكي از دلائل اعجاز قرآن كه خود قرآن نيز به آن اشاره فرموده اعجاز او است از نظر عدم اختلاف در عبارات و معاني قرآن كه در سوره نساء آيه 81 می فرمايد:

     «اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرْانَ وَ لَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا».

     «آيا مردم در قرآن تأمّل و فكر نمی كنند اگر از جانب غير خداوند تدوين شده بود در آن اختلاف زيادي می ديدند».

     ترديدي نيست كه تمام قرآن (طبق آيات سوره قدر و آيه دوّم و سوّم سوره دخان) در شب قدر نازل شده و چنانكه در آيه 113 سوره طه می فرمايد:

      «وَ لاتَعْجَلْ بِالْقُرْانِ مِنْ قَبْلِ اَنْ يُقْضي اِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْني عِلْما».

     «عجله نكن در بيان الفاظ قرآن قبل از آنكه آن ارتباط مخصوص بين تو و خالقت برقرار گردد. و به تو اجازه بيان آيات قرآن داده شود و به تو وحي گردد».

     و آمدن جبرئيل براي صدور اجازه بيان آيات از جانب خدا بوده است. اين از نظر اعتقاد اسلامي است.

     ولي ما براي اثبات اعجاز قرآن و اينكه قرآن مصنوع خود «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) نبوده بايد بگوئيم اگر قرآن ساخته شده خود «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) می بود طبعا می خواست اختلاف زيادي در الفاظ آن پيدا شود زيرا ممكن نيست كه شخصي در ظرف بيست و سه سال هر روز چند جمله از مطالبي را بگويد و خود او در دفتري آن را جمع آوري نكند و در يكجا ننويسد، در عين حال از اوّل تا به آخر از نظر الفاظ و معاني هيچ گونه عدم توازن و اختلافي در آن وجود نداشته باشد.

     اهل دانش و ادب می دانند كه يك نويسنده و اديب و يا شاعري كه بيست و سه سال شعر گفته و يا نثر ادبي نوشته، در هر سال كتابي منتشر كرده مسلّم اشعار و يا نوشته سال اوّل او با سالهاي دهم و سال دهم او با سال بيست و سوّم كلّي فرق دارد.

      حتّي ديده نشده كه حالات نويسنده و شاعر در نوشته و شعرش اثري نگذاشته باشد، در تاريخ شعراء و حالات آنها زياد به چشم می خورد كه گاهي شاعري قصيده اي را می سازد كه از نظر ارزش ادبي به پايه قصيده ديگرش نمی رسد وقتي از اساتيد ادب، سرّ اين مطلب را سؤال می كنند می گويند: شاعر در اينجا ناراحتي روحي داشته و نتوانسته كاملاً ذوقش را به كار بياندازد ولي در قصيده ديگر از نظر روحي در نشاط و راحتي كامل بوده است.

     فراموش نمی كنم شبي با يكي از نوابغ نويسندگان نشسته بودم و او از اهميّت قلم و نويسندگي سخن می گفت و قسمتي از نوشته هاي ادبي خود را می خواند و می گفت: هر وقت من اين مطالب را می خوانم در خود احساس غرور عجيبي می كنم و آنچنان تشويق می شوم كه حتما بايد چند صفحه از نكات علمي و ادبي را دوباره روي كاغذ بياورم تا آرام بگيرم.

     در اين موقع كه چند سطري هم از آنچه به فكرش رسيده بود می نوشت كودكش از دو پلّه راهرو منزل سقوط كرد و صداي گريه كودك فكر او را به خود جلب نمود خدمتكارش كودك را از زمين برداشت و گفت: چيزي نشده، بخير گذشت ولي او ديگر رشته افكارش از هم گسيخته بود و از آن وقت تا مدّتي هر چه به مغزش فشار آورد حتّي نتوانست يك سطر از آن مطالب را بنويسد.

     می گويند: «فرزدق» شاعر معروف زمان عبدالملك مروان شعري را كه در مدح حضرت «امام سجّاد» (علیه السلام) گفته، در كمال فصاحت و بلاغت بوده است[27] ولي همان شاعر در مدح عبدالملك مروان شعري گفت كه از نظر اهل ادب ارزشي نداشت وقتي علّتش را بيان می كنند می گويند: كه مدح «امام سجّاد» (علیه السلام) را روي ايمان و نشاط واقعي گفته ولي اشعار مدح عبدالملك مروان را در اثر اجبار و فشار دستگاه جبّار عبدالملك سروده است.

     بنابر اين وقتي يك شاعر و يا يك نويسنده با آنكه اشعار و نوشته هاي خود را ضبط می كند و همه را در مقابل ديدگان خود نگه می دارد در عين حال نمی تواند در حالات مختلف و زمانهاي متفاوت اشعار و قلم يك نواختي داشته باشد و در همه حال رعايت فصاحت و بلاغت كامل را بنمايد و بلكه هر مقدار اين نويسنده و شاعر نبوغ هم بخرج دهد بخصوص اگر مطالب را خودش جمع آوري نكرده باشد براي او غير ممكن است كه بتواند چنين عملي را انجام دهد.

     چگونه ممكن است حضرت «محمّد مصطفي» (صلی الله علیه وآله) كه خط نمی نويسد مطالب قرآن را خودش جمع نمی كند بيست و سه سال دوران نزول قرآن طول كشيده در حالات مختلف از قبيل جنگها و فشارها، هجوم دشمنان، در ميان غار، در شعب ابيطالب، در وقت كسالت و مرض، در موقع وفات و سائر احوال واقع شده است ولي در الفاظ قرآن هيچ گونه تغييري ديده نمی شود و بلكه در تمام احوال رعايت فصاحت و بلاغت اعجازآميز قرآن شده است. آيا اين خود دليل بزرگي بر اعجاز قرآن از نظر عدم اختلاف در الفاظ آن نيست؟!

     و عجيب تر آنكه در مدّت طولاني (زمان نزول قرآن) و عدم ضبط اين كتاب عظيم بوسيله خود «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) و متفرّق بودن اجزاء قصص قرآن كوچكترين اختلافي در معاني آن نيز ديده نمی شود و از ضدّ و نقيض و عدم توازن و تكرار بي معني محفوظ بوده است اين خود دليل بارزي است كه قرآن با اين توازن و عدم اختلاف در الفاظ و معاني آن از «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) معجزه و غير طبيعي است.

«اعجاز قرآن از نظر علوم روز»

     با آنكه مردم عرب در زمان «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) حتّي از علوم زمان خود بي بهره بودند و دانشمندان آن زمان نيز در اثر نداشتن وسائل علمي امروز به خرافات عجيبي مبتلا بوده اند.

     مثلاً اعتقاد آنها درباره كره زمين اين بود كه زمين در مركز معيّني ايستاده و افلاك هفتگانه گرد او می چرخند و يا زمين غير كروي است و هيچ گونه حركت وضعي و انتقالي ندارد، در چنين شرائطي اگر «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) می خواست قرآن را از جانب خود تدوين كند طبعا بايد طبق آنچه در ميان مردم معمولي يا نهايت دانشمندان آن زمان شايع بوده بنويسد نه آنكه مطالبي برخلاف دانشمندان آن روز و موافق علم امروز در كلمات و عبارات قرآن بياورد كه دانشمندان امروز انگشت حيرت به دهان بگيرند.

     ما در اينجا نمی خواهيم كتابهاي «قرآن و اكتشافات جديد» يا «قرآن از نظر علوم روز» و يا «علم روز و قرآن» و يا «قرآن برفراز اعصار» و يا كتاب «عذر تقصير به پيشگاه محمّد (صلی الله علیه وآله) و قرآن» و دهها كتاب ديگر از اين قبيل را رونويس كنيم زيرا به قول معروف در اين صورت «مثنوي هفتاد من كاغذ شود».

     ولي به ياري پروردگار می خواهيم چند نمونه از آنچه در بين مردم آن زمان شايع بوده و قرآن برخلاف آنها و طبق علم روز سخن گفته است براي اثبات اعجاز قرآن بيان نمائيم.

اوّل:«مسأله آهن»

     در روزگاري كه مردم از آهن جز براي شمشير و چاقو و نهايت چند آلت ديگر استفاده نمی كردند. در زماني كه از نظر مردم آهن بيشتر از مواد ديگر مورد استفاده نبود بلكه طلا و نقره از نظر اقتصادي در آن زمان اهميّت زيادتري داشت.

     در عين حال قرآن آنچنان به مسأله آهن و استفاده عجيبي كه از آن در اين زمانها می شود توجّه داشته كه يك سوره به نام حديد «آهن» در قرآن ديده می شود و در آيه 24 همين سوره می گويد: «وَ اَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ» «و ما آهن را كه در آن صلابت و محكمي شديد و منافعي براي مردمان در آن است نازل نموديم».

      دانشمند معروف آقاي «نوفل» در كتاب «القرآن و العلم الحديث» می گويد:

     «تا قرن هيجدهم يعني دوازده قرن پس از نزول قرآن هنوز كارهاي فلزي در نهايت ضعف بود و نه تنها ارزش آن شناخته نشده بود بلكه اساسا مهمّ و قابل توجّه تلقّي نمی شد تا آنكه ناگهان چشم دنيا به آهن دوخته شد و رقابت عجيبي در ميان دانشمندان براي استخراج و استفاده بهتر از آن بوجود آمد تا آنجا كه به اين دو قرن دوران نهضت و پيشرفت و عصر فلز اطلاق شده و دنيا حقّا منافع آن را آنچنانكه بايد دريافته و صدق يكي ديگر از حقايق قرآن، نقاب از صورت به يكسو زده است، امروز منافع آهن آنچنان براي مردم دنيا روشن شده كه احتياج به توضيح ندارد».

     و قرآن تقريبا در هزار و چهارصد سال قبل برخلاف نظريّه مردم آن روز و موافق علم امروز سخن در اهميّت «آهن» گفته و از اين راه اعجاز خود را اثبات كرده است.

دوّم:«مسأله حركت زمين»

     در روزگاري كه نظريّه بطلميوس[28] به عنوان بهترين فرضيّه در موضوع افلاك شناخته شده بود.

     در زماني كه جز سكون زمين و حركت افلاك به دور آن چيز ديگري براي افراد بشر مفهوم نداشت.

     در عهدي كه وسائل علمي به هيچ وجه در اختيار بشر قرار نگرفته بود تا به غير محسوسات خود به حقيقت ديگري متوجّه شوند.

     قرآن با لطافت خاصّي كه نه با نظرات مردم آن زمان صريحا مبارزه كرده باشد كه آنها از اسلام دوري كنند و نه حقيقت را بيان نكرده باشد، در چند مورد به حركت وضعي و انتقالي زمين اشاره فرموده و می گويد:

     «اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ كِفاتا اَحْيائا وَ اَمْواتا وَ جَعَلْنا فيها رَواسِي شامِخاتٍ وَ اَسْقَيْناكُمْ مَاءً فُراتا».[29]

    يعني: آيا ما براي شما زمين را مروركننده سريع[30] و زنده و مرده قرار نداده ايم بلكه در آن كوههاي ثابت و بلندي قرار داديم و براي شما از آن آبهاي پاك و گوارا آفريديم.

     در گذشته مفسّرين در تفسير اين آيه شريفه دچار اشكالاتي شده بودند زيرا كلمه «كفات» در لغت عرب به معني «موجودي كه با سرعت پرواز می كند» می باشد.[31]

    و آنها به عناويني اين جمله را تأويل می كردند ولي پس از كشف حركت انتقالي زمين معني آيه شريفه كاملاً واضح شد و نيز معلوم گرديد كه چرا پروردگار پس از جمله «كفات» كه در آيه شريفه ذكر شده، زنده شدن و مردن زمين كه بوسيله جمله «احياءً و امواتا» گفته شده كه مسلّم با ضميمه آيات ديگر مراد تابستان و زمستان است و بوجود آمدن تابستان و زمستان در اثر حركت انتقالي زمين است.

     و يا در نتيجه حركت انتقالي زمين و بوجود آمدن فصل زمستان و تابستان جريان آب از اقيانوسها به سطح خشكي و تصفيه آنها بوسيله ابرها و آشاميدن بشر از آب پاك و قابل شرب نام می برد.

     و يا در سوره نباء آيه 5 می فرمايد:

     «اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهادا وَ الْجِبالَ اَوْتادا».

     آيا ما زمين را براي شما گهواره و كوهها را ميخهائي بر آن قرار نداديم.

     و در سوره طه آيه 53 می گويد: «اَلَّذي جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ مَهْدا» خدا آن كسي است كه زمين را گاهواره قرار داد.

     ترديدي نيست كه اين دو آيه با تشبيه كاملاً جالبي كه اهل دقّت متوجّه آن هستند به حركت وضعي زمين اشاره كرده است.

     و چون در معني اين آيه بين مفسّرين اختلاف شديدي است.

      ما در اينجا خلاصه كلام يكي از مراجع بزرگ[32] را در تفسير اين دو آيه نقل می كنيم:

     در صفحه 86 تفسير «البيان» آمده است.

     «خواننده محترم تأمّل كن كه چگونه اين آيات به حركت زمين نيكو اشاره كرده، چقدر عالي گاهواره را براي زمين به استعاره گرفته، آنچنانكه گهواره به منظور رشد و استراحت طفل حركت داده می شود، همچنان زمين در اثر حركت سبب رشد و استراحت بشر و حيوانات می گردد».

     و عجيبتر آنكه پس از بيان حركت زمين در اين آيات كه اشاره به حركت وضعي زمين است فورا بعد از آن به بيان استحكام زمين بوسيله كوهها كه اگر نبود در اثر حركت وضعي زمين در هم می پاشيد و بعد اشاره به شب و روز كه باز هم در اثر حركت وضعي زمين يعني گردش آن به دور خود بوجود می آيد می فرمايد و حيرت دانشمندان جهان را به خود جلب می نمايد. چنانكه اگر كسي از باب نمونه در سوره نبأ دقّت كند اين حقيقت را به خوبي درك می كند.

     ممكن است كسي بگويد كه: چرا قرآن مجيد حركت وضعي و انتقالي زمين را با كنايه و تشبيه بيان كرده و صريحا نفرموده زمين دو حركت، يكي به دور خود و ديگري به دور خورشيد دارد در جواب می گوئيم: «الكناية ابلغ من التّصريح» يعني: كنايه بليغتر از تصريح است زيرا اگر «پيامبر اسلام» (صلي  اللّه  عليه  و  آله) در هزار و چهارصد سال قبل كه كليّه دانشمندان بشري معتقد بودند زمين حركت ندارد. می فرمود: زمين در حركت است علاوه بر آنكه او را به پيامبري قبول نمی كردند به او صدمه و آزار هم وارد می نمودند و به علاوه «پيامبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) در آن زمان وسيله اثبات مدّعي خود را هم براي مردم نداشت. يعني نمی توانسته اين حقيقت را براي آنها ثابت كند و بالأخره آنچنانكه «گاليله» را پس از هزار سال كه از هجرت «پيامبر» (صلی الله علیه وآله) گذشته بود با آنكه ادّعاء نبوّت هم نمی كرد وقتي حركت وضعي و انتقالي زمين را اثبات نمود تنها به منظور آنكه حرف تازه اي آورده با آن عظمت و جلالت علمي كه در بين مردم داشت او را به محكمه تفتيش عقائد در محضر پاپ احضار كرده و مدّتها او را زنداني نمودند و می خواستند اعدامش كنند كه توبه كرد و توبه نامه او معروف است همچنين «پيامبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) را هم با وضع بدتري اذيّت می نمودند و حتّي قرآن به خطر می افتاد و رسالت حضرت «خاتم الانبياء» (صلی الله علیه وآله) دچار حملات مردم و بلكه دانشمندان آن زمان قرار می گرفت و نمی گذاشتند صداي اسلام به گوش كسي برسد ولي وقتي قرآن با آن بيان اعجازآميز كه در مقام تذكّر نعمتهاي الهي يا در مقام اثبات وجود خدا با تشبيه و كنايه مطلب را بيان كرده علاوه بر آنكه مردم آن زمان را عليه خودش تحريك نفرموده مطلب را به طوري كامل و صحيح اداء كرده كه امروز دانشمندان به نحو احسن آن را قبول می كنند.

سوّم:«مسأله كرويّت زمين»

     در گذشته مفسّرين متوجّه نبودند كه منظور از «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ» چيست زيرا اگر منظور، فصول باشد هر روز از فصل زمستان و تابستان و بهار و پائيز مشرق و مغرب جداگانه اي دارد و در لغت به محلّ فرو رفتن ماه مغرب نمی گويند امّا از زماني كه «كرويّت» زمين به صورت علم جلوه كرد معني آيات به ترتيب زير واضح شد.

قسمت اوّل آيات

     آيه 28 سوره شعراء می گويد: «قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» وقتي موسي در مناظره خود با فرعون می خواهد، خدا را به او معرّفي می كند، می گويد:

     پروردگار من خدائي است كه خالق شرق و غرب و آنچه در بين اين دو است. اگر تعقّل و تفكّركننده باشيد.

     «اين آيه چون در مقام مناظره با فرعون و طرفداران او بيان شده بايد به محسوسات كساني كه مورد خطابند نزديك باشد» تا آنكه مناظره صحيح انجام شود و لذا تنها به آنچه در وقت مناظره محسوس مخاطبين بوده اشاره فرموده و آن جز يك مشرق و يك مغرب و آنچه در بين آنها از مخلوقات وجود داشته، چيز ديگري نبوده است. (و اين يكي از بزرگترين رموز بلاغت است).

     و همچنين اگر در سوره بقره آيه 136 می فرمايد: «سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما وَلّيهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتي كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ».[33]

    نيز در مقام مناظره است و بايد محسوسات مخاطبين در زمان خاصّي مورد توجّه و منظور نظر قرار گيرد.

      و اگر در سوره بقره آيه 110 می فرمايد: «وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَاَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ».[34]

    در مقام بيان احاطه الهي بر مخلوق بوده و اينجا جز كلمه مشرق و مغربي كه در زمان خطاب محسوس خلق است چيز ديگري نبايد گفته شود، زيرا خلاف بلاغت بوده است.

     و حتّي اگر در سوره مزمّل آيه 9 فرموده: «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ» خلاف حقيقت نبوده زيرا آيات قبل و بعد آن خطاب به شخص «پيامبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) بوده و مسلّم زمان خاص و وقت خطاب، منظور شده و در اين صورت جز با جمله مفرد آن را اداء نمودن چيز ديگري معني ندارد و يا لااقل برخلاف بلاغت می باشد.

قسمت دوّم از آيات

     سوره رحمن آيه 17 «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ» خداي دو مشرق و دو مغرب. در اين آيه كه جنبه مناظره و خطاب به فرد خاص و زمان خاص منظور نشده است و بلكه فقط در بيان خداشناسي براي جنّ و انس بوده و تمام زمانها را در نظر گرفته است، كلمه «مَشْرِقَيْن» در آيه آمده و با بيان زير به كرويّت زمين اشاره فرموده است:

     زيرا واضح است كه با توجّه به كرويّت زمين، در هر زماني كه خورشيد از ديدگان ما ناپديد شود در همان زمان در جاي ديگر ظاهر می گردد.

     پس اگر مثلاً ما رو به جنوب بايستيم، طرف راست براي نيمكره اي كه ما در آن قرار گرفته ايم، مغرب است و همان محل در زمان غروب خورشيد، براي نميكره ديگر مشرق خواهد بود.

     و همچنين طرف چپ براي نيمكره ما مشرق و براي نيمكره ديگر مغرب است.

     بنابر اين يك مشرق و يك مغرب طرف راست ما و يك مشرق و يك مغرب طرف چپ ما قرار خواهد گرفت. و مسلّم در غير اين فرض «مَشْرِقَيْنِ وَ مَغْرِبَيْنِ» به صيغه تثنيه معني ندارد.

     و نيز در آيه 38 سوره زخرف می فرمايد:

     «حَتّي اِذا جَاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْني وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرينُ».

     «وقتي آنكه پيروي از شيطان كرده و از ذكر خدا اعراض نموده به محضر عدل الهي در قيامت مشرّف می گردد، می گويد: اي كاش بين من و تو اي شيطان دوري دو مشرق بود، زيرا تو بد قريني براي من بودي».

      جاي ترديد نيست با فرض كرويّت زمين و شرحي كه در آيه بالا ذكر شد بُعد دو مشرق در سطح كره، در نهايت درجه دوري از يكديگر قرار گرفته است.

     اگر مشرقين به معني مشرق و مغرب نيمكره اي كه ما در آن قرار گرفته ايم می بود و مجازا اين نام را بر اين دو اطلاق كرده بودند نهايت درجه «بُعد» كه در آيه منظور بوده است، استفاده نمی شد.

     بنابراين در اين آيه به كرويّت زمين كاملاً اشاره شده و يكي ديگر از وجوه اعجاز قرآن مجيد ظاهر گرديده است.

     زيرا اگر در زماني كه مردم دنيا معتقد نبودند كه زمين كروي است حضرت «رسول اكرم» (صلی الله علیه وآله) با نداشتن وسائل علمي و تحقيقاتي. اشاره صحيح است كه زمين كروي است مسلّم اين گفتار معجزه است.

قسمت سوّم از آيات

     در سه آيه از قرآن به كلمه مشارق و مغارب كه جمع مشرق و مغرب است اشاره شده[35] كه در مرحله اوّل احتمال دارد منظور مشرقهائي كه از اختلاف افق بدست می آيد باشد كه باز به كرويّت زمين اشاره شده و در مرحله دوّم ممكن است اختلاف فصول در حركت زمين به دور خورشيد منظور باشد كه براي هر روز شرق و غربي در نظر گرفته باشند كه معني مستبعدي است.

چهارم: «مسأله سفر كيهاني از نظر قرآن»

     در زماني كه كليّه فلاسفه معتقد بودند كه نفوذ در سقف نيلگون آسمان، غير ممكن است و حتّي زير بار ادّعاء «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) كه من به معراج جسماني رفته ام بعنوان آنكه «خرق و التيام»[36] لازم می آيد، نمی رفتند.

     اسلام همان گونه كه می گويد: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفلْكَ».[37]

     «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الاَْنْهارَ».[38]

    نيز می گويد: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ».[39] (خدا مسخّر شما خورشيد و ماه را قرار داد).

     «وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الاَْرْضِ جَميعًا مِنْهُ»[40] (خدا مسخّر شما گرداند آنچه در بالائيها و پستي است، همه را، ولي اختيار در حقيقت از او است).

     و بلكه صريحتر می فرمايد: «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذُوا لاتَنْفُذُونَ اِلاّ بِسُلْطانٍ».[41]

    اي گروه جنّ و انس اگر می توانيد به اقطار آسمانها و زمين نفوذ كنيد پس فرو رويد ولي اين كار را نمی توانيد انجام دهيد مگر با تسلّط و تهيه وسائل حركت به اقطار آسمانها و زمين.

     جمعي می گويند: آيه بالا درباره قيامت نازل شده و دليلشان آيات قبل و بعد اين آيه است كه درباره روز واپسين نازل گرديده است. ولي از نظر مفسّرين حقيقي يعني پيروان «اهل بيت عصمت» (عليهم السلام) مسلّم است كه سياق آيات به هيچ وجه دليل بر مطلبي

نخواهد بود.

     بنابراين اسلام در اين موضوع هم برخلاف فرضيّات آن روز و بر طبق علم امروز به امكان سفر كيهاني اشاره فرموده و به اين وسيله پرده ديگري از چهره اعجاز آيات قرآن برداشته است.

پنجم:«جنين شناسي از نظر اسلام و قرآن»

     ما می دانيم قبل از ساختمان دستگاههاي مجهّز ميكروب شناسي و بوجود آمدن ميكروسكپهاي قوي ممكن نبود كه بشر بتواند بدون ارتباط با علوم ماوراءالطّبيعه از علم جنين شناسي اطّلاعي داشته باشد.

     در عصر «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) آنچه در بين مردم معروف بود اين بود كه فرزند از نطفه پدر بوجود می آيد و رحم مادر، جز ظرفي براي پرورش نطفه پدر چيزي نيست و مادر حقّي نسبت به فرزند ندارد.

      ولي قرآن و اسلام برخلاف فرضيّه ديروز و طبق علم امروز در اين موضوع نظر داده و در چند آيه اشاره می كند آن چنانكه پدر در انعقاد نطفه فرزند سهيم است، مادر نيز در آن سهم دارد و شايد سهم زيادتري هم داشته باشد.

     قرآن در اين باره می گويد:

     «وَ تِلْكَ حُجَّتُنا اتَيْناها اِبْراهيمَ عَلي قَوْمِه نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ اِنَّ رَبَّكَ حَكيمٌ عَليمٌ» (تا آنكه می فرمايد:) «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِه داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ اَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسي وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نُجْزِي الْمُحْسِنينَ وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيي وَ عيسي وَ اِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصّالِحينَ».[42]

    از اين آيه مستفاد است كه يكي از فرزندان حضرت ابراهيم حضرت عيسي است با آنكه عيسي پدر نداشت پس مسلّم از ناحيه مادر به حضرت ابراهيم منتسب است و طبيعي است كه در صورتي حضرت عيسي از ذريّه حضرت ابراهيم محسوب می شود كه حضرت مريم نطفه اي از خود داشته باشد و نطفه او موجب ايجاد فرزند بشود ولي اگر قرآن هم مثل مردم آن روز معتقد بود كه مادر از خود نطفه اي ندارد و تنها ظرف پرورش كودك است نمی خواست بگويد كه حضرت عيسي از ذريّه حضرت ابراهيم است و اين خود دليل است كه قرآن می داند نطفه مادر هم در انعقاد نطفه فرزند مؤثّر است.

     و نيز می فرمايد:

     «فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَي الْكاذِبينَ».[43]

    مفسّرين و كليّه مورّخين و تمام پيشوايان دين فرموده اند كه: «پيامبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) در اين آيه از كلمه ابناءنا (فرزندان ما) منظوري جز «حسن» و «حسين» (عليهماالسلام) نداشته است و تنها آنها بودند كه در مباهله حاضر شدند و حال آنكه آنها از طرف مادر به «پيامبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) منتسب می شوند.

     و نيز در سوره نساء آيه 27 می فرمايد:

     «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ اُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ» (تا آنكه می فرمايد:) «وَ حَلائِلُ اَبْناءِكُمُ الَّذينَ مِنْ اَصْلابِكُمْ».

     از اين آيه استفاده می شود كه ازدواج دختران بر پدر و زوجه پسراني كه از صلب پدرانند بر پدر حرام است و از نظر كليّه مسلمين به راهنمائي مفسّرين واقعي قرآن دختراني كه در آيه است شامل دختران پسر و نيز زوجه پسران شامل زوجه پسر دختر نيز می گردد بنابراين اسلام معتقد است كه «مادر» در انعقاد نطفه فرزند كاملاً سهيم است و در سوره دهر آيه 2 می فرمايد:

     «اِنّا خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ اَمْشاجٍ» يعني: ما خلق كرديم انسان را از نطفه بهم مخلوط شده، «امام باقر» (علیه السلام) در تفسير اين آيه فرمود: «ماء الرّجل و ماء المرئة اختلطا جميعا» يعني: آب مرد و آب زن مخلوط می شود و نطفه فرزند منعقد می گردد.

     ما در كتاب «پاسخ ما» درباره اينكه چرا فرزندان حضرت «علي» و «فاطمه» (عليهماالسلام) را «ابن رسول اللّه» می گويند نوشته ايم كه حتّي «ائمّه اطهار» (عليهم السلام) در ضمن مناظراتي كه با خلفاء زمان خود درباره اين موضع اظهار داشته اند همان مطلبي را اثبات كرده اند كه دانشمندان علم جنين شناسي امروز با وسائل مجهّز و كافي توانسته اند به گوشه اي از آن مطالب و علوم توجّه پيدا كنند.

     ما در كتاب «پاسخ ما» شرح مفصّلي از كيفيّت پيدايش انسان از «اسپرماتوزوئيد» كه نطفه مرد است و «اوول» كه نطفه زن است نگاشته ايم و در آنجا يادآور شده ايم كه هر دوي آنها بطور مساوي در ايجاد فرزند دخالت دارند. و بايد هر يك از آنها قسمتي از بدن انسان را تشكيل دهند.

     قابل توجّه آنكه دانشمندان جنين شناس معتقدند كه نطفه زن نقش مؤثّرتري در ايجاد و پرورش فرزند به كار می برد، يعني از زمان انعقاد نطفه تا وضع حمل سراپاي مادر براي نسل جديد حكم و وضع مشابه يك تخم مرغ را خواهد داشت نسبت به جوجه اي كه در آن است و رشد می كند.

     خروس تخم مرغي را نطفه دار می كند ديگر تا زماني كه جوجه هايش بالغ می شوند تمام زحمات به عهده مرغ است بسا كه خروس نباشد مرغ تخم می گذارد و بسا كه تخم مرغ بدون خروس جوجه می آورد.

     مادر و پدر نيز همين وضعيّت را دارند. (اسپرماتوزوئيد) پدر به تخمك (اوول) مادر می رسد يكي می شود شروع به فعّاليّت می كند، فعّاليّت بدون تغذيه نمی شود و تغذيه نطفه از طرف مادر است.

     نطفه كه روزهائي چند در لوله هاي رحم سرگردان است از كجا بايد تغذيه شود گويا (اوول) اين پيش بيني را كرده، و بطور تقريب غذائي جهت خود و اسپرماتوزئيد، آن قدر برداشته كه براي زمان قبل از لانه گزيني كافي است.

     وقتي نطفه اي از پدر يعني اسپرماتوزئيد و نطفه اي از مادر جدا از هم در جستجوي همند تا نسل جديدي بسازند فقط مادر به فكر تغذيه است «اوول» غذا با خود حمل می كند بعد سلولهاي مخاط رحم توسط نطفه منهدم می شود تا لانه گزيني انجام گيرد.

     باز سلولهاي خراب شده، كه به مصرف تغذيه نطفه می رسد از مادر است كم كم وضعيّت جنين، مانند اعضاء ديگر بدن كه در مايعات غوطه ورند درآمده، او نيز در مايعي از بدن به نام (مايع آمنيوتيك) غوطه ور شده و از آنجائي كه مادر می خورد و يا می آشامد تغذيه می نمايد.

     بعد هم كه از مادر جدا شد و متولّد گرديد باز هم مادر متكفّل تغذيه او بوده آنچه را بوسيله رگهاي مخصوص در جفت به طفل می رساند اينك بوسيله رگهاي مخصوص در پستان به او می رساند و در هيچ زمان از پدر خبري و كاري نيست.[44]

    تا اينجا از نظر علم روز ثابت شد كه مادر در بوجود آوردن فرزند و رشد و تربيت او سهم بيشتري از پدر دارد.

     ناگفته پيداست كه اين حقيقت در قرون اخير كه چشم مسلح بوجود آمده واضح گرديده ولي پيشوايان شيعه در چهارده قرن قبل تمام مطالب فوق را با بياني ساده براي پيروانشان فرموده اند و در ضمن آيات و روايات بسياري اشاره و بلكه تصريح كرده اند به اينكه مبدأ خلقت انسان هم نطفه زن و هم نطفه مرد است كه ما در اين فصل به چند نمونه از كلمات خاندان عصمت كه همان حقايق قرآن است اشاره می كنيم.

     1 ـ قال رسول اللّه صلي اللّه عليه وآله: «اخبرني جبرئيل انّه اذا سبق ماء الرّجل ماء المرئة نزع اليه الولد و اذا سبق ماء المرئة ماء الرّجل نزع اليها».[45]

    «پيامبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه وقتي آب مرد بر آب زن پيشي گيرد فرزند به شكل پدر متولّد می شود و اگر آب زن بر آب مرد پيشي گيرد فرزند به شكل مادر متولّد می گردد.

     2 ـ روزي از «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) سؤال شد كه: انسان چگونه بوجود می آيد؟ آن حضرت فرمود: «ماء الرّجل ابيض غليظ و ماء المرئة اصفر رقيق فاذا علا ماء الرّجل ماء المرئة كان الولد ذكرا باذن اللّه عزّوجل و اذا علا ماء المرئة ماء الرّجل خرج الولد انثي باذن اللّه تعالي».[46]

    (آب مرد سفيد غليظ است و آب زن زرد رنگ رقيق است «وقتي اين دو در رحم جمع شوند» اگر آب مرد بر آب زن غلبه كند فرزند به خواست خداوند عزّوجل پسر خواهد بود. و اگر آب زن بر آب مرد غلبه پيدا كند فرزند به اجازه خداوند دختر خواهد شد).

     3 ـ پيشواي ششم شيعيان «امام صادق» (علیه السلام) فرمود: «اذا سبق ماء الرّجل ماء المرئة فالولد يشبه اباه و عمه و اذا سبق ماء المرئة ماء الرّجل يشبه الولد امه و خاله».[47]

    (اگر آب مرد بر آب زن سبقت گرفت فرزند شباهت به پدر و عمويش پيدا می كند و اگر بعكس شد يعني آب زن بر آب مرد غلبه كرد نوزاد شباهت به مادر و دائي خود دارد).

     از روايات فوق چند نكته علمي استفاده می شود.

     اوّل: چنانكه علم جنين شناسي ثابت كرده نطفه زن و مرد در انعقاد فرزند هر دو مؤثّرند.

     دوّم: پيشوايان اسلام در اين روايات اشاره به علم «ژنتيك» و يا قانون وراثت نموده اند با اينكه در كتاب دانش «كه به گمان اروپائيان مجموعه گرانبهائي از معارف بشري است» می نويسد:

     «در طي قرون متمادي بشر درباره اسرار توارث دچار حيرت بوده و فقط از اواخر قرن گذشته شروع به درك چگونگي اين مسأله نمود ولي مطالعات درباره اين موضوع فقط از اوائل قرن حاضر به صورت دانش مستقلّي كه «علم پيدايش موجودات» نام گرفته در آمده است. پايه گذار حقيقي اين علم جديد راهبي كه در صومعه «برون» واقع در نزديكي وين می زيست، می باشد اين شخص «يوهان مندل» نام داشت و در سال 1822 متولّد شده بود».

     چنانكه ملاحظه فرموديد از نظر دانشمندان اروپا علم ژنتيك كاملاً جوان است و حتّي عمرش به يك قرن هم نرسيده و ما در اينجا براي آنكه اعجاز گفتار پيشوايان اسلام واضح گردد آخرين نظريه دانشمندان روز را در موضوع علم ژنتيك از نظر شما می گذرانيم.

     دكتر «اوكوسيت واسيمان»، دانشمند بزرگ آلماني در كتاب «دانش» پس از مطالعات زيادي معتقد شده بود كه عامل حقيقي توراث، مادّه اي است به نام (پلاسماي نطفه اي) كه در هسته مركزي سلولهاي نطفه اي در قسمت «كروماتين»[48] سلولها وجود دارد.

     ناگفته پيدا است كه اين دانشمند تا حدود زيادي به حقيقت نزديك شده است زيرا آخرين تحقيقات علمي در اين باره به ما می گويد موقعي كه سلولها می خواهند تقسيم شوند كروماتين به عدّه اي از اجسام نخ مانند كه «كروموزم» يعني اجسام رنگ پذير ناميده می شوند تقسيم می گردند.

     امروز براي ما مسلّم شده است كه اين كروموزمها ناقل خصوصيّات ارثي هستند و در كلّيه سلولهاي نباتات، حيوانات و انسان يافت می شوند و تعداد آنها در هر سلول بر حسب نوع موجودات متفاوت است.

     سلولهاي بعضي از موجودات زنده داراي تعداد كمي كروموزم می باشد، سلول انسان 46 كروموزم دارد.

     امروز ثابت شده است كه كروموزمها به صورت جفت در سلولها وجود دارند و هر جفت از آنها داراي شكل خاصّي است، در موقع تقسيم سلول كروموزمها نيز تقسيم می گردند، تقريبا كلّيه سلولها داراي تعداد كامل كروموزم معيّني می باشند.

     يكي از موارد مهمّ استثنائي تعداد كروموزمهاي نطفه اي می باشد موقعي كه سلولهاي نطفه اي رسيده می شوند براي آخرين بار تقسيم می گردند در اين عمل تقسيم، از هر جفت كروموزم فقط يك عدد در هر سلول نطفه قرار می گيرد و هر يك از سلولهاي نطفه اي داراي نصف تعداد معمولي كروموزم خواهد بود.

     مثلاً در مورد انسان سلول نطفه اي به جاي 46 كروموزم فقط 23 كروموزم دارد درك علّت اين امر مشكل نيست زيرا براي پيدايش يك موجود جديد بايد دو سلول با يكديگر تركيب شوند.

     اگر هر يك از آنها داراي تعداد كامل كروموزم می بود سلول جديدي كه از آميزش آن دو بدست می آيد داراي دو برابر تعداد كروموزمهاي سلول معمولي می گرديد.

     داستان شگفت انگيز وراثت به همين جا خاتمه نمی يابد بدين معني كه كروموزمها كوچكترين واحد توارث نيستند.

     دانشمندان معتقدند كه اين كروموزمها از ذرّات كوچكي كه «ژن» يا مادّه حياتي ناميده می شوند، تشكيل می يابند اين واحدهاي كوچك به شكل دانه هاي تسبيح در طول كروموزم قرار گرفته اند.

     در هر صورت «ژن» را می توان به منزله كوچكترين واحد و يا به عبارت ديگر «اتم» توارث تلقّي كرد و ملكول هر «ژن» با ملكول «ژن» ديگر متفاوت است.

     طرز قرار گرفتن اين ذرّات در دور كروموزمها تعيين شده و مورد مطالعه قرار گرفته و نقش آنها در انتقال خصوصيّات ارثي كشف گرديده است.

     هر كروموزم ممكن است داراي چند صد عدد «ژن» باشد هر يك از اين ژنها به سهم خود نقش كوچكي را در انتقال خصوصيّات ارثي به عهده دارند.

     مثلاً براي انتقال خصوصيّات كوچكي از قبيل رنگ چشم چندين «ژن» بايد با يكديگر همكاري كنند.[49]

    آنچه در بالا گفته شد فقط مقدّمه و جزء كوچكي از كشفيّاتي كه در اين زمينه بدست آمده است می باشد تشريح جزئيّات اين مسأله دشوار است و دانشمنداني كه عمر خود را صرف مطالعه اين مبحث نموده اند هنوز از چگونگي ارتباط ژنها با يكديگر اطّلاع درستي ندارند و نمی دانند كه چرا گاهي از اوقات خصوصيّات غير مترقّبه بطور ناگهاني به حيوانات يا نباتات انتقال می يابد.

     آنها فقط می دانند كه در كروموزمهاي سلول نطفه اي تغييراتي رخ داده است و در نتيجه موجودي تولّد يافته است كه به هيچ وجه با والدين يا برادران و خواهران خود شباهتي ندارد اين نوع موجودات را نژاد تغيير يافته (موتانت) می نامند.

     عقيده ديگري كه بعضي از دانشمندان آن را جديدا مورد بحث قرار داده اند اين است كه می گويند: عامل تعيين جنس، همراه كروموزمهاي غير جنسي نيست بلكه عامل معيّن كننده جنس را همراه يكي از كروموزمهاي ديگري كه شناخته شده (به نام  كروموزومهاي جنسي) می دانند و وجود آن را در هر دو جنس (كرمك و تخمك) عقيده دارند.

     بنابر اين اگر آن كروموزم در كرمك (اسپرم) بيشتر باشد فرزند پسر خواهد بود و اگر در تخمك (اوول) بيشتر بود نوزاد دختر است.[50]

    حالا بعد از آنكه مختصري از اين مسأله بحث شد برگرديم به تشريح رواياتي كه از پيشوايان اسلام نقل كرديم.

     «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) فرمود: (وقتي آب زن و مرد جمع شد) يعني (اسپرماتوزئيد) وارد (اوول) گرديد «اگر نطفه مرد غلبه كرد» يعني كروموزم جنسي كرمك (اسپرم) بيشتر بود فرزند پسر است (و اگر نطفه زن غلبه كرد) يعني كروموزم جنسي تخمك (اوول) بيشتر بود فرزند دختر است.

     قابل توجّه آنكه بعضي از دانشمندان علم ژنتيك در آخرين تحقيقات علمي خود گفته اند: در كروموزمها «ژن»هائي كه حامل صفات و خصوصيّات نياكانند گاهي زياد و گاهي كمترند.

     امام (علیه السلام) در روايت بالا می فرمايد: اگر آب مرد بر آب زن غلبه كند (يعني ژنهاي كروموزم نطفه مرد غلبه داشته باشد) فرزند به پدر و عموها شباهت دارد و اگر آب زن بر نطفه مرد غلبه كرد (يعني ژنهاي كروموزم نطفه زن غلبه داشت) فرزند شباهت به مادر و خاله هايش خواهد داشت.

     در اينجا ممكن است يك مطلب فكر خوانندگان را متوجّه خود سازد و بگويند اگر اين اصل مسلّم باشد چرا بسياري از فرزندان شباهتي به پدر و مادر خود ندارند.

     در پاسخ می گوئيم: اوّلاً پيشوايان اسلام تنها موضوع توارث را مؤثّر نمی دانند بلكه نيرو و قدرت پروردگار را كاملاً مؤثّر دانسته كه اگر برخلاف طبيعت اراده كند اثر ژنها را خنثي می نمايد و لذا در وقتي كه می گويند اگر نطفه مرد بر نطفه زن غلبه كرد فرزند پسر است بلافاصله فرموده اند: «باذن اللّه» يعني اگر خداوند اذن دهد.

     لذا می گوئيم: اينكه حضرت «عيسي» (علیه السلام) تنها از حضرت مريم بدون پدر متولّد شده با در نظر گرفتن مطالب فوق زياد شگفت انگيز نيست بلكه معجزه اين است كه بايد طبق قانون توارث و علم ژنتيك اولادي كه تنها از زن بوجود می آيد دختر باشد ولي حضرت «عيسي» (علیه السلام) يك مرد از حضرت مريم يك زن كه به هيچ وجه از لحاظ تقسيمات كروموزمي نبايد تحقّق پيدا كند چگونه آن حضرت بوجود آمده است.

     اسلام اين مطلب را سهل دانسته زيرا اين مورد را تنها مربوط به قدرت پروردگار می داند و در قرآن تصريح كرده كه تولّد عيسي بدون  پدر پنجاه درصدش مربوط به قانون توارث نبوده بلكه پسر بودنش خلقت ابتدائي بوده كه می فرمايد:

     «عيسي هم مانند آدم خلقت شده است» يعني همان گونه كه بوجود آمدن آدم و خصوصيّات او مربوط به قانون توارث نبوده و تنها قدرت خدا در بوجود آوردن آن حضرت مؤثّر بوده است.

     و بالاخره از گفتار فوق به اين نتيجه می رسيم كه اولاد را نبايد فرآورده پدر دانست بلكه مادر در ايجاد فرزند نفش مؤثّرتري را بازي می كند.

     اينجا شايد مهمترين مطلبي كه افكار جمعي را متوجّه خود ساخته اين باشد كه چرا دانشمندان علم جنين شناسي به عظمت پيشوايان اسلام توجّه نداشته و اعجاز قرآن را اذعان نكرده اند.

     در پاسخ اين عدّه بايد گفت كه مردم غير مسلمان بيشتر اسلام را از دريچه تاريخ خلفاء و افكار علماء اهل سنّت می نگرند و گمان می كنند كه خلفاء اموي و عبّاسي نمايندگان حقيقي «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) بوده اند و ترديدي نيست كه آنها هم از اين مطلب بي بهره بوده اند بخصوص اين موضوع كه اثباتش ضررهاي فوق العاده اي براي اغراض شخصي آنان داشته كه در نتيجه اگر هم پيشوايان شيعه می خواستند اين مطالب را به آنان تعليم دهند در مقام بحث و مجادله بر مي خواستند و منكر اين مطلب علمي می شدند.

     و لذا پيشوايان اهل سنّت و خلفاء اموي و عبّاسي يا از اين موضوع اطّلاعي نداشته و طبق افكار سطحي مردم قضاوت كرده و يا  روي حقد و حسد اصرار داشته اند كه بگويند فرزندان تنها متعلّق به پدرانند و مادران در ايجاد آنها دخالتي ندارند و غالبا به اين شعر متمثّل می شدند كه:

     «بنونا بنو ابنائنا و بناتنا بنوهنّ ابناء الرّجال الاّ باعد».

     «فرزندان ما از پسران ما خواهند بود ولي فرزندان دختر ما فرزندان مردان ديگر و دور از نسب ما می باشند»

     و همچنين مكرّر خلفاء اموي و عبّاسي با پيشوايان شيعه در مورد اين موضوع بحث می كرده اند و بخصوص عبّاسيان منكر اين معني بوده اند.

     زيرا حقد و حسد آنان نمی گذاشت كسي را در مقابل خود در نسب برتر و پر اهميّت تر ببينند و لذا مكرّر پيشوايان معصوم شيعه با آنان مباحثاتي در اين موضوع داشته و از نظر علم و استدلالات عقلي و نقلي اثبات می كرده اند كه فرزندان «فاطمه» (عليهاالسلام) به همان مناسبت كه فرزندان ابيطالب اند فرزندان «پيغمبر اسلام» (صلی الله علیه وآله) هم خواهند بود چنانچه مباحثه حضرت «موسي بن جعفر» (علیه السلام) با هارون الرّشيد در كتب تاريخ و روايات ذكر شده است.

     بنابراين مسلّم است، علاوه بر اينكه فرزندان «علي» و «فاطمه» (عليهماالسلام) از نظر علم، فرزندان پيغمبرند بيان اين مطلب هم به تنهائي از قرآن و پيشوايان اسلام بخصوص با نداشتن وسائل علمي  معجزه است.

ششم:«عمر زمين و قرآن»

     آنچه در كتب عهدين نوشته شده و همچنين در زمان بعثت «پيامبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) در بين مردم معروف بوده اين بوده است كه از عمر زمين كمتر از ده هزار سال گذشته است چنانكه در سفر پيدايش از كتاب تورات به اين مطلب تصريح شده است.

     ولي قرآن برخلاف نظريه دانشمندان آن روز و طبق علم امروز عمر كره زمين را طولاني دانسته و حتّي زندگي بشر را در آن پر سابقه می داند.

     زيرا وقتي قصّه حضرت آدم را نقل می كند از قول ملائكه می گويد:

     «اَتَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ».[51]

     «يعني: آيا می خواهيد در كره زمين كسي را قرار دهي كه در آن فساد و خونريزي كند»

     در تفسير اين آيه مفسّرين واقعي قرآن يعني «ائمّه اطهار» (عليهم السلام) می فرمايند ملائكه سابقه زندگي بشر و خصوصيّات روحي او را می دانسته اند به همين جهت اين سؤال را از پروردگار نموده اند.

     و لذا وقتي از مفسّرين حقيقي قرآن يعني پيشوايان دين اسلام سؤال می شود كه آيا قبل از اين عالم و آدم در كره زمين عالم و آدم ديگر هم بوده در پاسخ به مضامين مختلف جواب مثبت داده بلكه به قدري آن را در كره زمين مكرّر می دانند كه ذكر عدد آن را براي شنونده خسته كننده دانسته اند در تفسير «برهان» در ذيل همين آيه روايات فراوان نقل شده است.

بنابراين قرآن با بيان مطلب فوق يك پرده ديگر از وجوه اعجاز خود را بكناري زده و مطلب ما را ثابت كرده است.

هفتم:«قرآن و موجودات آسماني»

     امروز با وسائل مختلف علمي كشف شده كه در كرات ديگر نيز موجودات زنده اي وجود دارد كه آنها حتّي داراي علم و عقل و دانشند.

     و قرآن نيز با آياتي به اين جمله اشاره فرموده و می گويد:

     «وَ مِنْ اياتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَثَّ فيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلي جَمْعِهِمْ اِذا يَشاءُ قَديرٌ».[52]

    «يعني: از نشانه هاي خدا خلقت و آفرينش آسمانها و زمين و جنبندگاني است كه در آنها پراكنده شده است و او قدرت دارد هرگاه بخواهد  همه را جمع آوري كند.»

     كه از كلمه «دابّة» كاملاً استفاده می شود كه در آسمانها نيز جانداري وجود دارد.

     اين بود چند جمله بسيار مختصر از صدها مطلب علمي كه در اعجاز قرآن از نظر علوم مادّي در كتب مختلف ذكر شده است.

هشتم:«قرآن و اخبار از آينده»

     قرآن در بسياري از آيات خبر از آينده داده كه منجمله اين آيات است.

     1 ـ «وَ اِذْ يَعِدُكُمُ اللّهُ اِحْدَي الطّائِفَتَيْنِ اَنَّها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ اَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُريدُ اللّهُ اَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِه وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرينَ».[53]

    «زماني كه وعده داد خدا كه بر يكي از دو دسته لشگر دشمن پيروز خواهيد شد و شما دوست داشتيد طائفه غير مسلح براي شما باشد و تنها شما با آنها روبرو شويد ولي خدا می خواهد حقّ را  آشكار كند و كافران را ريشه كن سازد».

     اين آيه قبل از جنگ بدر نازل شده و ريشه كن ساختن كفّار را به مسلمانان وعده فرموده با آنكه جمعيّت مسلمانان سيصد و سيزده نفر بيشتر نبودند و اين تعداد در مقابل كثرت جمعيّت كفّار به حساب نمی آمد و از نظر قوا نيز نوشته اند كه در ميان لشگر مسلمين جز براي زبير و مقداد اسب سواري وجود نداشت و حال آنكه مشركين كاملاً مجهّز به قواي آن روز بوده اند و اين خود بهترين دليل بر پيشگوئي قرآن است.

     2 ـ سوره روم آيه دوّم الي ششم می فرمايد:

     «غُلِبَتِ الرُّومُ (2) في اَدْنَي الاَْرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ (3) في بِضْعِ سِنينَ لِلّهِ الاَْمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ (4) بِنَصْرِ اللّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزيزُ الرَّحيمُ (5) وَعَدَاللّهِ لايُخْلِفُ اللّهُ وَعْدَهُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لايَعْلَمُونَ(6)».

     «يعني: روميان در نزديكترين سرزمين مغلوب شدند ولي آنها به زودي پيروز خواهند شد چند سال بيشتر طول نمی كشد كارها پيش از اين و بعد از اين دست خدا است و او توانا و مهربان است و در آن روز مؤمنين از نصرت الهي خوشحال می شوند خداوند هر كس را بخواهد ياري می كند و وعده الهي تخلّف ندارد ولي بيشتر مردم نمی دانند».

     كه در اين آيه از غالب شدن روم بر سلطان فارس بعد از آنكه در  زمان نزول اين آيه مغلوب شده بودند خبر داده است و آن پس از سالها كه از نزول اين آيه گذشته بود واقع شد.

     3 ـ «اِنّا اَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ (1) فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ (2) اِنَّ شانِئَكَ هُوَ الاَْبْتَرُ(3)».[54]

    «ما به تو كوثر عطا كرديم براي خدا نماز بخوان و نحر كن و بدان كه دشمنت يعني بني اميّه مقطوع النّسل است.»

      كه در اين سوره از قطع نسل بني اميّه و پيشرفت دين مقدّس اسلام و توسعه نسل «پيامبر اكرم» (صلی الله علیه وآله) خبر داده شده است زيرا وقت نزول اين سوره فرزندان اميّه فراوان بودند و پيامبر جز دختري به نام «فاطمه» (عليهاالسلام) نداشت ولي در عين حال بعدها از نسل «علي» و «فاطمه» (عليهماالسلام) به قدري نسل آن حضرت توسعه پيدا كرد كه جميع كارهاي نيك در دنيا بوسيله آنها انجام شده و در تمام زمانها آنها بوده اند كه در مقابل استعمارگران هر زمان مبارزه را آغاز می نمودند و عاقبت هم بوسيله حضرت «بقيّه اللّه» روحي فداه دنيا پر از عدل و داد می شود بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد.

     4 ـ در سوره فتح آيه 27 می فرمايد:

     «لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ اِنْ شاءَاللّهُ امِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤُسَكُمْ وَ  مُقَصِّرينَ لاتَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحًا قَريبًا».

     «خدا رؤياي رسول را راست قرار داد زيرا حتما اگر خدا بخواهد در حال آرامش و امنيّت وارد مسجدالحرام خواهيد شد و سرهاي خود را تراشيده و تقصير (كه اينها از اعمال عمره است) انجام خواهيد داد و هيچ خوف و ترسي در آن موقع نخواهيد داشت و غير از آن پيروزي نزديك ديگري نصيب شما خواهد شد.»

     پر واضح است كه اين آيه از آينده مجهولي كه از نظر مسلمانان كاملاً بعيد به نظر می رسيد (يعني ورود مسلمانان به مكّه و انجام اعمال عمره) خبر داده و پرده ديگري از چهره اعجاز قرآن برداشته است.

     5 ـ در روز جنگ بدر ابوجهل صدا زد: (انا جميع منتصر) ما جمعي پيروزيم، آيه 44 و 45 سوره قمر نازل شد:

     «اَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَميعٌ مُنْتَصِرٌ (44) سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلوُّنَ الدُّبُرَ (45)».

     «آيا آنها می گويند ما جمع پيروزي هستيم ولي به زودي آنها شكست خواهند خورد و فرار می كنند.»

     6 ـ «تَبَّتْ يَدا اَبي لَهَبٍ وَ تَبَّ (1) ما اَغْني عَنْهُ مالُهُ وَ  ما كَسَبَ (2) سَيَصْلي نارًا ذاتَ لَهَبٍ(3)».

     «يعني: نابود باد دو دست ابي لهب و نابود شد هيچگاه مال و تجارتش او را نجات نخواهد داد به زودي در آتش سوزان شعله ور وارد می شود.»

     در شأن نزول اين سوره مورّخين می نويسند: روزي پيامبر معظّم اسلام اقوام خود را دعوت كرده و گفت: اگر من به شما بگويم صبح يا عصر دشمني به سراغ شما می آيد باور می كنيد يا نه، همه گفتند: بلي، فرمود: قبل از رسيدن عذاب سختي به شما اعلام خطر می كنم (عبدالعزي) كه به مناسبت گونه هاي برافروخته و سرخش او را ابولهب كنيه داده بودند گفت: نابود شوي آيا بخاطر اين منظور ما را دعوت كرده اي اين سوره نازل شد: «تَبَّتْ يَدا اَبي لَهَبٍ وَ تَبَّ».

     كه پر واضح است اين سوره از آينده مجهولي خبر داده و اين اخبار غيبي حقيقت پيدا كرد و دو دست ابولهب نابود شد.

     مفسّرين آيات زيادي درباره پيشگوئيهاي قرآن نقل نموده اند كه ما براي اختصار به همين چند مورد اكتفا می كنيم.

     پس بنابر آنچه در اين باره يادآور شديم قرآن از نظر مطالب معجزه است آن چنانكه ثابت شد كه اين كتاب عظيم از نظر آورنده آن معجزه می باشد.

پــايـان

                        

 نقل مقاله از کتاب دو مقاله نوشته دانشمند گرانقدر حضرت آیة الله استاد دکتر سید حسن ابطحی خراسانی (رحمة الله علیه)    

 

 

 

 

 


[1]      ـ «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الاِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي اَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْانِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيرا».

[2]      ـ از تحقيق در كتب لغت مانند: اقرب الموارد ـ مختار الصّحاح ـ معجم متن اللّغة ـ لسان العرب ـ لغتنامه  دهخدا ـ المنجد و غيره استفاده می شود كه كلمه  معجزه اسم فاعل است به معني عاجز كننده بوده و هاء آن براي مبالغه است.

[3]      ـ از آيات قرآن كاملاً استفاده می شود كه سرزمين مكّه غير قابل كشت و زرع بوده زيرا آب نداشته است.

     كتاب «تاريخ الرّسل و الملوك طبري» به نقل از كتاب «مسجدالحرام و كعبه» می گويد: چاهي غير از زمزم در زمان بعثت «رسول اكرم» نبوده.

     «تاريخ يعقوبي» می گويد: در زمان «منصور دوانيقي» براي تأمين آب مردم مكّه آبي را از دوازده ميلي مكّه در مجراهاي قلعي جاري ساخت و به مكّه آورد كه به بركه  «امّ جعفر» معروف گرديد.

     كتاب «مسجدالحرام و كعبه» می گويد: تاريخ نويسان اصلاً براي مكّه قنات و چاهي ذكر نكرده اند حتّي در زمان «معاويه» آب از خارج مكّه و در زمان «هارون الرّشيد» از خارج مكّه در حدود 35 كيلومتري شمال شرقي عرفه در منطقه  حنين به دستور همسرش «زبيده» آب قناتي را به مكّه آوردند كه به چشمه زبيده يا قنات حنين معروف گرديد.

     كتاب «حرمين شريفين» می گويد: شاهد بر اينكه در مكّه چاهي غير از چاه زمزم نبوده اين است كه در زمان «جعفر عبّاسي» آب زمزم بسيار كم شد و به همين جهت مردم در تشنگي شديدي قرار گرفتند و چنانكه آبي و چاهي غير از زمزم حتّي در زمان «منصور عبّاسي» وجود داشت مردم به تشنگي گرفتار نمی گشتند.

     بنابراين مكّه همواره مورد تهديد كم آبي بوده است و به غير از چاه زمزم در آن چاهي ديگر وجود نداشته است و اصولاً موقعيّت جغرافيائي مكّه به صورتي است كه بارانهاي منظّم و زياد هم در آن نمی بارد و فقط گاهي بارانهائي به ندرت می باريده است و هوائي بسيار گرم و خشك را دارا است و به واسطه  احاطه كوههاي آن به شدّت خشك است.

     «معجم البلدان ياقوت حموي» جلد 5 صفحه  187 می نويسد: در مكّه آب جاري وجود ندارد، آبهاي آن از آسمان يعني از باران است و براي اهل مكّه چاههائي كه آب مشروب داشته باشد وجود ندارد (غير از زمزم).

[4]      ـ «دائره المعارف فريد وجدي» جلد 9 صفحه  358 می نويسد: امّا بني هاشم عظمت امرشان خصوصا در زمان عبدالمطلب بن هاشم جدّ «پيامبر اكرم»  صلی الله علیه وآله (كه سلطنت او بعد از حمله  فيل عظيم و شهرتش منتشر و قبائل عرب از او ترسان شدند) به اوج رسيده و اعراب از همه  جهات قصد او كردند.

     «تاريخ قرون وسطي» (آلبرماله) صفحه  95 می گويد: حضرت «محمّد» ( صلی الله علیه وآله) از قبيله  با نفوذ قريش بود، لكن در شش سالگي يتيم ماند.

[5]      ـ «ان اللّه بعث محمّد صلي اللّه عليه و آله و ليس احد من العرب يقرء كتابا» خطبه 33 نهج البلاغه.

[6]      ـ سوره آل عمران آيه 99.

[7]      ـ «تاريخ عرب» جلد اوّل صفحه  34 درباره  حالات عرب قبل از بعثت «پيامبر اسلام»  صلی الله علیه وآله می نويسد: غارت، اقتصاد چوپاني جامعه بدوي رسوخ كامل دارد حتّي قبائل مسيحي مانند بني نغلب از رسم غارت پيروي مي كنند. «قطامي» شاعر عصر اوّل اموي ضمن شعري اصول غارتگري را توضيح داده می گويد: «كار ما غارتگري و هجوم به همسايه و دشمن است و گاه هم اگر جز برادر خويش كسي را نيابيم او را غارت می كنيم».

     «تاريخ عرب» جلد اوّل صفحه  36 می گويد: نفوذ دين در روح (بدوي) چندان راسخ نبوده است، قرآن مردم بدوي را به شدّت كفر و نفاق وصف می كند.

     قبيله، اساس اجتماع بدوي است ... اگر مقتول از قبيله  ديگري بود رسم انتقام اجراء می شد و هر يك از افراد قبيله  قاتل در اين خطر بود كه جان خود را به عوض مقتول از دست بدهد ... گاه می شد كه خونخواهي چهل سال طول می كشيد چنانچه در جنگ «سبوس» ميان بني بكر و تغلب بود، مورّخان به تأكيد می گويند: كه در همه  ايّام عرب (جنگهاي قبايلي در ايّام جاهليّت) خونخواهي باعث اساس جنگ می شد ... قبيله حقّ دارد كه از افراد تقاضا كند از همسران خود دوري گيرند اين فكر راسخ ... در حقيقت تكامل خودپرستي فرد است كه در شخصيّت قبيله تجلّي می كند طبعا به اين نتيجه می رسد كه قوم و قبيله  ديگر را شكار قانوني خويش بداند.

     ... كلمه  عرب از جهت اشتقاق يك كلمه  سامي است به معني صحرا يا مقيم صحرا.

     فصول بت پرستي بدويان، مظاهر آفتاب پرستي، دختران خدا، اخلاق بدويان از دريچه  اشعار كتاب تاريخ عرب جلد اوّل در تأييد اين مقدّمه قابل ملاحظه است.

     «تاريخ عرب» جلد اوّل صفحه  109 می نويسد: تاريخ بدويان غالب گزارش جنگهاي چريكي است كه نزد عربان بعنوان ايّام عرب معروف است و ضمن آن غارت و چپاول رواج داشت و خون كمتر ريخته می شد در همه  ايّام عرب ... در آغاز كار ميان عدّه  كمي در نتيجه  اختلاف مرزي يا اهانت شخصي زدوخوردي رخ می داد و خيلي زود كشاكش اين گروه معدود مشتعل همگان می شد.

     كتاب مذكور صفحه  119 می گويد: سرزمين عربستان تا قبل از ظهور اسلام همواره زير سيطره  امپراطوران مصر، كلده و آشور، ايران و يونان و روم قرار داشت و حكومتهاي قبيله اي كه بيشتر با هم در حال جنگ بودند هر يك در ناحيه اي حكمروائي می كردند.

     ترجمه  تاريخ قرون وسطي (آلبرماله دژول ايزاك) صفحه  95 می نويسد: در گل عرب آثار جهالت و ملكات ناجوانمردي به وضوح شگفت آوري سرشته بود مثلاً چون تولّد دختر را مصيبت می دانست دختر تازه مولود خود را زنده به گور می كرد ... به غارتگري ولع داشت.

     ... قبايل عرب بتهاي خود را نيز در كعبه گذاشته بودند، عدد اين بتها به سيصد می رسيد.

     ترجمه  «تاريخ تمدّن توين جي» صفحه  442 می نويسد: (قريش) از هيچ نوع بي رحمي اِبا نداشتند آنها می دانستند رونق بازارشان بستگي تمام به تشريفات مذهبي شان دارد، آنها می دانستند كه اگر دعوت «محمّد» ( صلی الله علیه وآله) به سوي خداي يكتا همه جا گير شود كعبه كه جايگاه خدايانشان بود از كار می افتد.

     «دائره المعارف مصاحب» جلد دوّم صفحه  1708 می گويد: زندگي در شبه جزيره  عربستان بر پايه  نظام قبيله اي بوده است.(اعمّ از شهري و بيابان نشين).

چه بسا براي خونخواهي يك فرد جنگهاي طولاني ميان قبايل صورت می گرفت.

     «دائره المعارف مصاحب» جلد دوّم صفحه  1710 می گويد: از تحقيق در روايات و اخبار نويسندگان اسلامي و كنيه هاي پيدا شده در عربستان بر می آيد كه در ميان ساكنين شبه جزيره  عربستان پرستش ارواح و اجداد و اصنام رواج داشته است.

     آنچه دلالت بر وجود نوعي توتميسم اعتقاد به توتم در ميان عرب قبل از اسلام دارد، نامگذاري عدّه اي از اشخاص و قبايل به نام حيوانات از قبيل كلب، ذئب، دُبّ، لاك پشت، ضبّ (سوسمار) و غيره، داشتن تعاويز و استخوان حيوانات.

     در سال 1962 بر اساس آمار 5/97 درصد مردم عربستان بي سواد بوده اند. (نظري اجمالي به كشورهاي عربستان صفحه  9).

[8]      ـ تفسير الميزان جلد اوّل صفحه  63.

[9]      ـ تاريخ يعقوبي جلد اوّل صفحه  379.

[10]      ـ تاريخ يعقوبي جلد اوّل صفحه  384.

[11]      ـ تاريخ يعقوبي جلد اوّل صفحه  394.

[12]      ـ تاريخ يعقوبي جلد اوّل صفحه  390.

[13]      ـ تاريخ يعقوبي توين بي صفحه  443.

[14]      ـ «وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لاتَخُطُّهُ بِيَمينِكَ اِذًا لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ» سوره  عنكبوت آيه  48.

[15]      ـ «وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ».

[16]      ـ «وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا اِنْ هذا اِلاّ اِفْكٌ افْتَريهُ وَ اَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ اخَرُونَ فَقَدْ جاؤُ ظُلْما وَ زُورا».

[17]      ـ سوره  اسري آيه  88.

[18]      ـ سوره  هود آيه  13.

[19]      ـ سوره  يونس آيه  38.

[20]      ـ سوره  بقره آيه  23 و 24.

[21]      ـ نقل از كتاب تنزيه تنزيل.

[22]      ـ سوره  انبياء آيه  22: اگر در آسمان و زمين معبود ديگري غير از خداي واحد بوده باشد، امور آنها دچار تباهي خواهد گشت.

[23]      ـ سوره  حجّ آيه  72: اي مردم مشرك و كافر به اين مثل گوش كنيد تا حقيقت حال خود را بدانيد آن بتهاي جماد كه به غير از خدا معبود خود می دانيد و آنها را می خوانيد اگر اجتماع كنند بر خلقت مگسي قادر نيستند و اگر مگسي (ناتوان) چيزي از آنها بگيرد قدرت باز گرفتن آن چيز را از آن مگس ندارند طالب و مطلوب (يعني عابد و معبود) هر دو ناچيز و ناتوانند.

[24]      ـ سوره  يوسف آيه  79: و چون برادران از پذيرفتن خواهش خود مأيوس شدند با خود خلوت كردند.

[25]      ـ سوره  هود آيه  44: و گفته شد اي زمين آبت را بمك.

[26]      ـ سوره  اسري آيه  91: بگو اگر جنّ و انس جمع شوند و بخواهند مثل قرآن را بياورند نمی توانند اگر چه پشت به پشت هم بدهند.

[27]      ـ بحارالانوار جلد 46 صفحه  131 و 141 تمام اشعار فرزدق را درباره  امام سجّاد نقل می كند.

[28]      ـ اين بطلميوس يوناني بوده و در قرن دوّم بعد از ميلاد زندگي می كرده و معروف به «بطلميوس قلوذي» بوده است اين دانشمند می پنداشت كه زمين ثابت و ساكن و مركز عالم است و اين فرضيه تا زمان «كوپرنيك» مسلّم بود ولي بعد از آن اين فرضيه باطل شد. فرهنگ دهخدا.

[29]      ـ سوره  مرسلات آيه  25 تا 27.

[30]      ـ مفردات راغب و اقرب الموارد.

[31]      ـ مفردات راغب و اقرب الموارد.

[32]      ـ منظور مرحوم آيه اللّه العظمي آقاي حاج سيّد ابوالقاسم خوئي  رحمه الله در كتاب تفسير البيان است.

[33]      ـ زود است كه سفهاء بگويند: چه سبب شده كه مسلمانان رو بگردانند از قبله اي كه تا به حال رو به آن می ايستادند بگو مشرق و مغرب مال خدا است.

[34]      ـ مشرق و مغرب مال خدا است پس به هر طرف رو كنيد همان جا است طرف خدا.

[35]      ـ آيه  اوّل، سوره  اعراف:134، آيه  دوّم، سوره  صافات:5 و 3، آيه  سوّم، سوره  معارج، 40.

[36]      ـ منظور از خرق و التيام اين است كه سابقا فلاسفه فكر می كردند اگر كسي بخواهد به آسمان پرواز كند و وارد يكي از كرات ديگر شود بايد آسمان را سوراخ كند و وقت برگشتن آن را دوباره بدوزد و چون اين عمل محال است پس معراج «پيغمبر اكرم»  صلی الله علیه وآله هم محال است.

[37]      ـ سوره  ابراهيم آيه  32: خدا مسخّر شما گرداند كشتي را.

[38]      ـ سوره  ابراهيم آيه  32: خدا مسخّر شما گرداند نهرهاي آب را.

[39]      ـ سوره ابراهيم آيه 32.

[40]      ـ سوره  جاثيه آيه  13.

[41]      ـ سوره  رحمن آيه  33.

[42]      ـ سوره  انعام آيه  83 تا 85: اين بود حجّت ما براي ابراهيم بر قومش، بالا بريم درجه  كسي را كه بخواهيم پروردگار تو حكيم و دانا است و از ذريّه و فرزندان ابراهيم داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسي و هارون است. اين چنين جزا می دهد نيكوكاران را و نيز از ذريّه  ابراهيم زكريّا و يحيي و عيسي است كه همه  آنها از شايستگان بودند.

[43]      ـ سوره  آل عمران آيه  61.

[44]      ـ اولين دانشگاه و آخرين پيامبر.

[45]      ـ بحار الانوار جلد 57 صفحه  382.

[46]      ـ بحارالانوار جلد 57 صفحه  336.

[47]      ـ بحارالانوار جلد 58 صفحه  338.

[48]      ـ كروماتين از يك كلمه  يوناني به معني رنگ اقتباس شده، زيرا قسمتي از هسته  مركزي سلول است كه می توان آن را بوسيله  پيوند و يا اختلاف نژاد رنگ كرد.

[49]      ـ كتاب دانش صفحه  202.

[50]      ــ گامهاي انسان از نظر وجود كروموزومهاي جنسي يكسان نيستند. جنس مذكّر هتروزيگوت بوده xy و دو نوع اسپرم با نسبتهاي مشابه توليد می كند. يك نوع آن يك كروموزوم (x) و ديگري يك كروموزوم (y) حمل می كند. (كتاب مباني زيست شناسي سلولي و مولكولي).

     توضيح آنكه اگر اسپرمي كه با تخمك (x) لقاح پيدا می كند داراي كروموزوم (y) باشد، فرزند پسر (xy) خواهد شد و اگر آن اسپرم داراي كروموزوم (x) باشد فرزند دختر (xx) می شود.

[51]      ـ سوره  بقره آيه  30.

[52]      ـ سوره  شوري آيه  29.

[53]      ـ سوره  انفال آيه  7.

[54]      ـ سوره كوثر.

سایت جهانی آخرین منجی